![]() |
![]() |
|
|
داستانی از بودیسم: موکِلا ی کند ذهـن از گائو جنگ [pureinsight.org] در مراکش،در هند حدود 500 راهب در معـبدی که 6 یا 7 مایلی
شهر بود زندگی میکردند. همگی آنها پیکهو را سخت کوشانه تمرین میکردند. در میان آنها یک
راهب ارشد به نام موکِلا بود که بخاطر "کند ذهنیش" مشهور بود.
مهم نبود که مردم چطور مسرّانه به او چیزها را یاد میدادند، او باز هم یاد نمیگرفت. او حتی نمیتوانست یک ضرب المثـل زِن را
از بر بخواند. بنابراین همه 500 پیکهو حقیرانه به او نگاه میکردند. هیچ کسی دوست
نداشت با او باشد بنابراین او همیشه تنها بود. یک روز پادشاه برای دعوت
کردن از همه راهب ها به کاخ مامورانی را
فرستاد. موکِلو بخاطر کند ذهنیش خجالت زده بود و از پیوستن به آنها میترسید و پس
آنکه همه رفتند خیلی ناراحت شد. او یک طناب پیدا کرد، زیر درخت بزرگ ایستاد و
خواست که به زنگیش پایان دهد. در آن لحظه بودای موقری در پیش روی او پدیدار شد و
به شدّت سرزنشش کرد و گفت: "موکِلا بجای سخت کوش بودن در تزکیه کردن خودت و
پیدا کردن کاستیهایت داری چنین کار احمقانه ای انجام میدهی." بودا برای چند ثانیه مکـث کرد و ادامه داد:
" تو در زندگی گذشته یک تزکیه کننده با دانشی وسیع و ژرف بودی. اما نمیخواستی
به دیگران آموزش بدهی. تو خیلی متکبر بودی و به دیگران توهین میکردی. این دلیل آن
است که چرا در این زندگی به عنوان مجازات کند ذهن هستی. نمیتوانی دیگران را برای
این سرزنش کنی. تو مجبوری تمامی اعمال اشتباهت را اصلاح کنی. پایان دادن به زندگیت
نمیتواند گناهت را پایان دهد." گفتار بودا موکِلا را
بیدار کرد. موکِلا خیلی شرمسار شد. او در جلوی بودا زانو زد و همه اشتباهاتش را
توبه کرد. بودای کریم و نیکخواه ، خطاهایش را علیه او به حساب نیاورد و باز هم او
را به شخص خوبی شدن به شرطی که از اشتباهاتش درس بگیرد ، هـدایت کرد. سپس بودا
صبورانه به موکِلا فـا را آموخت و به او خرد عطا کرد.وقتی که زمانش رسید موکِلا
روشن بین گشت و میوه حقیقت (کمال) را بدست آورد. خردش ناگهان آشکار گشت. او قادر
بود که فـای ظریف بودا را درک کند و همه چیز را ببیند. بودا می دانست که موکِلا
روشن بین شده است. او به موکِلا اصرار کرد که به گردهم آیی پادشاه بپیوندد و به
مردم آنجا فـا را آموزش دهد. وقتی که داشت می رفت ،بودا به او گفت : وقـتی که شما
ارشد معـبد(صومعه) بودیست بودید 500 مرید داشتید. آن 500 مرید همین 500 پیک هویی
که در کاخ هستند ، میباشند. حال هر چه سریعتر به آنجا بروید زیرا آنها منتظر
راهنمایی های شما هستند."
پس از پیشنهاد بودا ، موکِلا به کاخ رفت. مهمانی داشت شروع میشد. موکِلا
بلندترین صندلی خالی را دید و بیدرنگ آنجا نشست. وقـتی که همه رفتار موکِلا را
دیدند فکر کردند که او باید احمق باشد. هیچکس در آن موقع ،در حضور پادشاه چیزی به
او نگفت. بعـد از آنکه همه غذاهایشان را تمام کردند، موکِلا بدون هیچ ترسی ایستاد
و شروع به آموزش فـا با صدای تاثیر گذار و سیمای باوقارش به 500 پیکچا و مردم
دیگری که در آنجا بودند ، کرد. همه متحیر شده بودند. 500 پیچکا خجالت زده شده بودند. آنها فکر میکردند که موکِلا یک احمق بود. امّا
در حقیقت او یک موجود روشن بین شده بود.
9
جولی 2006(18/4/1385) آدرس متن انگلیسی : آدرس متن چینی: http://www.zhengjian.org/zj/articles/2006/6/25/38262.html ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:51 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو تمامی عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 خرداد 1387 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 آذر 1384 |
|
RSS
|
اين وبلاگ را صفحه ی خانگی خود کنيد
