تبليغاتX
درباره فالون دافا - يك داستان قديمي: آشتي يك زن وشوهر از هم جدا شده

يك داستان قديمي: آشتي يك زن وشوهر از هم جدا شده

اين داستان فقط يك داستان عشقي تكان دهنده نيست، بلكه اين پاكدامني و فضيلت اجداد ما را در كمك به برآورده کردن آرزوهاي آنها را ميرساند.

زو دِيان  منشي دربار يك شاهزاده در امپراطوري چِن بود . همسرش پرنسس لِچانگ خواهر آخرين امپراطور چِن بود و استعداد و زيبايي حيرت آوري داشت . در همان زمان امپراطوري چِن در حال انحطاط بود و وضعيت سياسي آشفته بود. مردم اصلاً امنيت نداشتند. زو دِيان به زنش گفت : "شايد ما براي هميشه از هم جدا شويم. با زيبايي و جذابيت تو ،حتماً همسر شخص پولدار و قدرتمندي خواهي شد .اگر رابطه تقديري خويشاوندي من و تو به اتمام نرسد ،آنگاه بايد به عهد وپيمان زناشويي خود وفا كنيم .سپس زو يك آينه كوچك برنزي را به دو نيم تقسيم كرد و هر يك نصفي از آنرا برداشتند .او با زنش قراري گذاشت ." در آينده در 15 ژانويه بايد اين تكه برنز را در خيابان بفروشي . واگر آن را ديدم ،آنگاه به دنبال تو خواهم گشت .

بعد از سقوط امپراطوري چِن پرنسس لِچانگ همسر يانگ سو ،كسي شد كه بينهايت علاقهمند به او گشته بود شد. زودِيان در كشور آواره بود وبا سختي بسيار خودش را به پايتخت رسانيد. در 15 ژانويه به يك بازارچه رفت و نيمه ديگر آينه را در مغازه پيرمردي ديد .پيرمرد قيمت بسيار زياد خنده داري را براي آينه گفت و همه مردم براي او خنديدند .زو دِيان پيرمرد را به اقامتگاه قديمي خود برد و همه ماجرا را براي او تعريف كرد .بعد نيمه دوم آينه را بيرون آورد و به نيمه اول آينه پيرمرد چسباند و در روي آينه شعري نوشت :"او و آينه كجا رفتند .اكنون آينه برگشته است .اما او نه .عكس بانو در ماه نيست ولي روشنايي ماه هست ."

وقتي پرنسس لچانگ شعر را ديد ،زار زار گريه كرد و نمي توانست غذا بخورد . وقتي يانگ سو به ماجرا پي بُرد خيلي احساساتي شد و دنبال زو دِيان فرستاد .او تصميم گرفت زنش را به زو پس دهد و به او مقدار زيادي پول هديه كند .

يانگ سو مهماني بزرگي براي خداحافظي با پرنسس ترتيب داد .آنگاه پرنسس شعري نوشت :"امروز بنظر مي آيد در مسافرتم ، محل زندگيم تغيير مي كند. شوهرجديد من با شوهر قديمي ام ديدار كرده است . جرأت خنده يا گريه ندارم . خيلي سخت است كه يك انسان بود .

"بعد آنها به جنوب منطقه رودخانه يانگ تسه رفتند و تا وقت پيري در آنجا به خوبي و خوشي زندگي كردند .  




یک نقاشی قدیمی روی کاغذ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:51  توسط | 

اين وبلاگ را صفحه ی خانگی خود کنيد Add to Google