تبليغاتX
درباره فالون دافا - اصطلاحات چيني :"داماد اژدها سوار "

اصطلاحات چيني :"داماد اژدها سوار "

نوشته تايپينگ

اژدهای طلایی

بر طبق افسانه اي در زمانهاي بين (476 تا 777 بعد از ميلاد) جوانترين دختر فرمانروا چي ماگونگ خيلي به زمزد سبزي كه از ايالت زيرونگ گرفته بود علاقه داشت . پس فرمانروا چي ماگونگ اسم دختر را نونگيو به معني "باز يكننده با يشم سبز "نام نهاد . وقتي نونگيو به سنين نوجواني رسيد زكاوت و زيبايي اش بي نظير بود. اما از جامعه بيزار بود و تمام وقتش را در كاخ مي گذراند. او معمولاً در قصر ممنوعه بود و هميشه با فلوتش بازي مي كرد. وقتي كه فرمانروا ديد كه دخترش هميشه مدت زيادي از روز را فلوت مي نوازد و در آن مهارت بسياري پيدا كرده به يك صنعتگر دستور داد كه فلوت را با زمرد سبز تزئين كند .

فرمانروا ماگونگ با خودش فكر مي كرد كه شاهزادة كشور همسايه اش را به دامادي برگزيند ولي نونگيو نظر ديگري داشت . او فقط با كسي ازدواج مي كرد كه موسيقي دان باشد و نواختن فلوت را بَلَد باشد . فرمانروا هم چاره اي جز برآورده كردن آرزوي دخترِ محبوبش  نداشت .

يك شب وقتيكه ماه كامل بود او شروع به نواختن كرد و صداي ملکوتی­ای را شنيد كه هماهنگ با موسيقي او نواخته مي شد. وقتي كه به دقت گوش كرد، فهميد كه صداي فلوتِ بامبو است كه از خيلي دور نواخته مي شود. اين ماجرا چند شب ادامه داشت . او درمورد آن جريان به پدرش گفت و او يكي از ژنرالهاي ارشدش را براي پيدا كردن نوازنده فلوت فرستاد. ژنرال گشت وگشت و گشت تا اينكه به كوه ها اَ رسيد . هيزم شكن ها به او گفتند كه :"اينجا مرد جواني به نام زيا اُشي هست كه به تنهايي در صخره مينگ زينگ زندگي  مي كند و عاشق نواختن فلوت است و صداي فلوتش تا صدها كيلومتر آنطرفتر پخش مي شود . " ژنرال او را پيدا كرد و به كاخ برد.

 وقتي به كاخ رسيدند جشن نيمه پائيز بود و فرمانروا از اينكه مي ديد او خوش قيافه و رفتاري طبيعي دارد خوشحال شد و بي درنگ از او خواست كه فلوت بنوازد. قبل از اينكه زيا اُشي نواختنش تمام شود ،يك سيمرغ و يك اژدهاي طلايي شروع به رقصيدن كرند و همه موسيقي ملکوتی­اش را تحسين كردند .

بعد از اينكه نونگيو و زيا اُشي ازدواج كردند ،زيااُشي تقليد صداي سيمرغ را در طول چند سال به همسرش ياد داد و او توانست با فلوت صداي يك سيمرغ واقعي را تقليد كند و صداي آن ،نظر سيمرغ ها را از بهشت(افلاک) جلب می­كرد و[آنها] بر بالاي سقف کاخ مي نشستند .فرمانروا آن را ديد و براي سيمرغ ها كاخي ساخت و آنها چندسالي آنجا بودند .

غروب يك روز ، وقتي كه نواختن را تمام كردند . زيا اُشي به شاهزاده خانم گفت :"دارم به روزهای تنهایی و سکوتم که در کوه هااَ داشتم فکر می­کنم." شاهزاده خانم گفت" من نيز از زندگي سلطنتي بيزارم با تو به آن كوه دور افتاده مي آيم و در آرامش زندگي مي كنيم ." پس از آن به كوهِ ها اَ رفتند و جدا از همه در قُلعه كوه زندگي كردند . يك روز نونگيو سوار سيمرغ و زيااُشي سوار يك اژدهاي طلايي شد و با هم به آسمان صعود كردند . بعدها ،مردم زيااُشي را "داماد اژدها سوار" ناميدند .

"افسانه ي دختر بازي كننده با يشم سبز- نونگیو"

http://www.pureinsight.org/node/5219

سیمرغ



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:49  توسط | 

اين وبلاگ را صفحه ی خانگی خود کنيد Add to Google