![]() |
![]() |
|
|
یه قصه خوب چينی : هايليبو ،شكارچي مهربان
در چمنزار هاي مغولستان يك شكار چي مهربان بود كه هايليبو نام داشت .بعد از هر شكار او گوشت را بين ديگر روستائيان تقسيم مي كرد و فقط يك قسمت كوچك را براي خود نگه مي داشت . اين عملش در روستا احترام بسياري برايش به همراه داشت . روزي در حالي كه در جنگل شكار مي كرد ،هايليبو صداي گريه بلندي از آسمان شنيد . به بالا نگاه كرد، عقاب را ديد كه يك حيوان را گرفته بود . يك تير در كمانش گذاشت با تير عقاب را زخمي كرد و حيوان را رها كرد. هايليبو به حيوان عجيب كه بدني شبيه مار داشت نگاه كرد و گفت :"كوچولو تند برو خونه ." حيوان جواب داد :"شكارچي محترم تو زندگي مرا نجات دادي ، من خيلي بزرگ مرتبه هستم . برای آنکه دختر پادشاه اژدها هستم و مطمئنم كه پدرم از تو با هداياي بسيار قدر داني مي كند ،او براي تو نعمت هاي بسيار فراواني دارد.اگر هيچ كدام از آن نعمت ها تورا راضي نكند ، از او درخواست كن كه آن سنگ قيمتي را كه در دهانش نگه مي دارد به تو بدهد ،كسي كه اين سنگ را دهانش داشته باشد قادر خواهد بود، كه زبان تمام حيوانات را بفهمد."شكارچي هايليبو علاقه اي به هدايا و لذتها نداشت ،اما فهميدن زبان ديگرحيوانات از بزرگترين درخواست هاي او بود . او از دختر اژدها پرسيد:"آيا واقعاً چنين سنگ با ارزشي وجود دارد؟"او جواب داد:"بله ،اما چيزي كه از حيوانات مي شنوي ،بايد پيش خودت نگه داري . اگر آنرا به ديگران بگويي آنگاه به سنگ تبديل مي شوي. "اژدهاي جوان هايليبو را به گوشه اي از اقيانوس برد.همانطور كه آنها در اقيانوس به پيش ميرفتند ،آبها به سرعت كنار مي رفتند ،طوري كه هايليبو اگر مي خواست مي توانست در آن همچون قدم زني در خيابان بزرگ،راه برود. پادشاه اژدها از اينكه شنيد هايليبو دخترش را نجات داد،خوشحال شد ،و از او خواست كه چيزهاي باارزشی كه در قصرش دارد را بردارد.بعد از يك لحظه سكوت ،هايليبو جواب داد ،"اگر شما مي خواهيد چيزي را به عنوان هديه،به من بدهيد ، آيا ممكنه كه از شما آن سنگ قيمتي را كه در دهان شمااست را بخواهم ؟پادشاه اژدها سرش را پايين آورد ،لحظه اي فكر كرد .بعد سنگ را از دهانش بيرون آورد و به هايليبو داد . موقع خداحافظي دختر اژدها به هايليبو دوباره گفت :"شكارچي محترم ،لطفاً به ياد داشته باش كه به هيچ كس چيز هايي را كه حيوانات مي گويند را نگويي .وگرنه تو در جا به يك تكه سنگ تديل مي شوي ." با داشتن اين سنگ قيمتي در دهانش ،هايليبو از شكارش در جنگل بيشتر لذت مي برد ، او مي توانست زبان تمام حيوانات و چهارپايان را بفهمد ،و مي دانست كه چه حيواني براي شكار در كدام گوشه ي كوهستان بودند . او مي توانست بيشتر شكار كند و گوشت بيشتري براي روستاييان ببرد . چندين سال گذشت. روزي در كوهستان شنيدكه گروهي از پرندگان با عجله درباره چيزي صحبت مي كردند . او به دقت گوش كرد . پرندهء رئيس گفت :"ما بايد سريعاً به جاي ديگر برويم . امشب كوه فرو مي ريزدو سيل اين دشت را فراخواهد گرفت . مردم بسياري خواهند مرد ." هايليبو با شنيدن آن شكه شده بود .او با عجله به خانه رفت و ماجرا را به روستائيان با حرارت بسيار تعريف كرد . او گفت :"ما بايد فوراً از اينجا برويم ؛ديگر نمي توانيم اينجا بمانيم !"همه تعجب كردند ."ما داريم اينجا به خوبي و خوشي زندگي مي كنيم ؛ چرا بايد برويم ؟"هايليبو كلماتش را مرتب تكرار مي كرد ،اما هيچ كس گوش نكرد . با چشماني گريان تكرار كرد :"لطفاًبه من گوش كنيد - قسم مي خورم كه راست مي گويم . باور كنيد ،ما بايد الان از اينجا برويم ؛ وگرنه خيلي دير خواهد بود. " پير مردي سعي كرد هايليبو را آرام كند ، او گفت : "تو مرد خوبي هستي و تو هرگز دروغ نگفته اي .ما نسلهاي بسياري است كه اينجا زندگي مي كنيم اما تو حالا مي خواهي كه ما از اينجا برويم . بايد به ما بگويي چرا ؛از اينجا رفتن چيز ساده اي نيست ." هايليبو ديد كه ديگر هيچ راهي براي نجات روستائيان نيست .ناگهان او آرام شد و حالتي جدي گرفت . به اهالي روستا گفت :"امشب كوه فرو مي ريزد و سيل عظيمي اين سرزمين را فرا خواهد گرفت .بينيد ،پرنده ها به جاي ديگر دارند مي روند ."سپس او گفت كه چطور سنگ قيمتي را بدست آورد .و اينكه قادراست زبان تمام حيوانات ،چهار پايان و پرندگان را بفهمد .اما بايد آنچه را كه مي فهمد را همچون يك راز پيش خودش نگه دارد وگرنه به يك تكه سنگ تبديل خواهد شد ،و سر آخر در باره ي صحبت پرنده ها در مورد رفتن از آنجا بخاطر خطر فاجعه گفت . همانطور كه او داستان را مي گفت ،پايين بدنش از پا شروع به سنگ شدن كرد .وقتي تمام ماجرا را گفت ،او تماماًبه سنگ تبديل شد . اهالي روستا آنجا را حيران و اشك ريزان ترك كردند . آنها غمگين بودند و آرزو مي كردند كه زودترازآن حرف هاليبو را باور ميكردند .اهالي روستا با وسايل اصلي زندگي ، كليه ي حيواناتشان، به همراه كودكان و مسن تر ها به مكاني دور رفتند . آنها تمام شب را به راه رفتن ادامه دادند ،وقتي كه ناگهان ابري بزرگ آسمان را پوشاند،باد شروع به وزيدن گرفت ،بزودي باراني باريد كه هرگز قبلاً مثل آن نيامده بود . در منطقه ي روستايشان آنها صداي مهيبِ بلندي را از فرو ريختن كوه شنيدند .... سالهاي بسيار از آن موقع گذشته است.گفته مي شود كه نسلهاي آن روستا هنوز خوش قلبي ِهاليبو را به ياد مي آورند و مي خواهند آن سنگ را پيدا كنند . منبع اين داستان بر پايه يك داستان افسانه ای مغولی است. http://en.epochtimes.com/news/6-4-26/40864.html
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 16:52 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو تمامی عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 خرداد 1387 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 آذر 1384 |
|
RSS
|
اين وبلاگ را صفحه ی خانگی خود کنيد
