تبليغاتX
درباره فالون دافا
 

 

 

HAMISHEBAHAR@MYWAY.COM

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:9  توسط | 

 

۲)مسافرت با استاد قبل و بعد از آنکه فالون گونگ به عموم معرفی شود

     توسط یک تمرین کننده دافا از چین    

 یادداشت ویراستار : نویسنده این مقاله یادگیری تمرینات فالون گونگ و آموزش شخصی از استاد لی را در دوران روزهای اولیه ي آموزش فای استاد شروع کرد. با اينحال از آنجاكه برای یک مدت طولانی فا را به خوبي مطالعه نکرد، نويسنده بطور بارزی بعد از شروع شدن آزار و اذیت از مسیر تزکیه اش منحرف شد. اخیراً او متوجه اشتباهاتش شد و این مقاله را نوشت. ما برای آنکه تمرین کنندگان بیشتری از این مقاله که داستانی در مورد استاد می باشد سود ببرند آن را عمومی می کنیم و برای آنکه ياد بگیرند چطور بهتر به استاد احترام بگذارند، و این زمان را که دافا(قانون بزرگ) در دنیا گسترش یافته است را غنیمت بشمرند. همگی به ما اجازه دهید که همگي به خوبی عمل كنيم تا شایسته رستگاری خیر خواهانه استاد باشیم و خودمان را در جايگاه بسيار خوبی برای آینده قرار دهیم.  

من در پکن(بیجینگ) بدنیا آمدم، و از جواني به چی گونگ علاقه مند بودم. در یکي از روزهاي سال 1990 پی بردم بعضي از مردم یک نوع چی گونگ ناشناخته اي  را در یک پارک تمرین می کنند. یک نوع نیروی خیلی بخصوص مرا جذب کرده بود، که نمی دانستم در برابرش ایستادگی کنم. بنابراین دزدكي برای تماشا به آنجا رفتم، اما از اینرو که خیلی جوان بودم خيلي خجالت مي كشيدم كه بپرسم آنها  چه کاری داشتند انجام می دادند.

 آن شب، استاد تمرین فالون گونگ را به شاگردانش توضیح داد، و من به صحبتش گوش کردم. با این وجود استاد آن را با کلمات خیلی ساده و با فصاحت در پیرامون بنیانها و پایه های تمرین تزکیه توضیح داد. من هرگز چنین فای عظیمی را نشنیده بودم، و درست بعد از آن تصمیم گرفتم فالون گونگ را فرا بگیرم. وقتی که من بطور ناشیانه ای از استاد خواستم تا به من آموزش دهد، او به من نگاه کرد و توضیح داد بخاطر آنکه نمی خواهد مدت طولانی در پکن(بیجینگ)بماند نمی تواند به من یاد بدهد. با اين وجود نااميد نشدم و تمرین کنندگان را دنبال کردم و آنها را دیدم که در فضاهایی (شبیه جنگل ) نزدیک به موزه نظامی تمرین می کردند. 4 یا 5 روز بعد، فهمیدم که معلم هنوز آنجا بود، بنابراین یک بار دیگر از او خواستم تا از او یاد بگیرم. اینبار استاد از من پرسید، چرا می خواهی یاد بگیری. قدری گیج شده بودم، گفتم می خواهم تزکیه کنم. استاد گفت که قبل از اینکه بتواند به من آموزش دهد 3 شرط هست كه نیاز  است كه من بدانم. او گفت :" اول، من به تو تمریني را آموزش می دهم که تو را به سطوح بالاتر می برد، من به تو چیزهایی شبیه به طالع بینی، فنگ شویی، یا درمان بیماری ها را یاد نمی دهم و به تو اجازه نمی دهم که هیچ یک از آنها را یاد بگیری. اگر تو به این چیزها علاقه مندی، لطفاً راحت باش و برو اشخاص دیگر را برای یاد گیری آنها پیدا کن [بجای تمرین کردن فالون دافا]. دوم، اجازه بده برای یک مدت یکدیگر را بيازماييم، من تو را امتحان خواهم کرد و تو میتوانی تصمیم بگیری که آیا من هم استاد شایسته ای برای تو هستم( استاد وقتی این را می گفت خیلی مودب بود). سوم، قرار نیست که به کسی در مورد چیزی که من به تو می آموزم بگویی، حتی به اعضای خانواده ات. [ یادداشت ویراستار : این قبل از آنکه استاد لی فالون گونگ را عمومی کند، بود.]

من با آن سه شرط موافقت کردم و شروع به یادگیری تمرین فالون گونگ با استاد کردم.

 

  1. فاش کردن چندين دروغ ساخته شده بر ضد فالون دافا

در سال 1199 استاد و مادرش برای ملاقات خویشاوندانشان به تایلند رفتند، و استاد در راه برگشتنش به شهر چانگچون(زادگاهش)، در بیجینگ(پکن)توقف کرد. در طول مدت اقامت استاد در بیجینگ، لی جینگ فنگ برادر بزرگترش لی جینگ چااُ را به استاد معرفی کرد و او شروع به یادگیری از استاد کرد. در آن زمان من و چندین تمرین کننده دیگر برای بیش از یک سال بهمراه استاد بوديم. در شروع 23 جولی سال 1999، شبکه CCtv شروع به پخش یک برنامه افترا آمیز برای بد نام کردن استاد کرد. در آن برنامه، لی جینگ چااُ ادعا کرد که او با استاد تمرینها را ساخته بود. لی چینگ چااُ حقایق گذشته را نادیده گرفت و به وجدانش خیانت کرد.

 حقیقت امر این است که در اوایل سال 1992، قبل از آنکه استاد فالون گونگ را عمومی کند، استاد لی، آقاي جینگ چااُ را بخاطر آنکه سعی کرده بود بیماریها را با چشم آسمانیش درمان کند و با آن کار پول جمع کرده بود، او را مورد انتقاد قرار داده بود. از آن به بعد، لی جینگ چااُ به چشم آسمانیش وابسته شده بود و بخاطر درمان بیماری دیگران پول بدست آورده مي آورد. او اخطار استاد را نادیده گرفت و از دافا(قانون بزرگ) دورتر و دورتر شد، سر آخر بر ضد دافا رفت. این یک درس جدی برای ما است.

اخیراً شخصی در پکن با نام خانوادگی لیو بود که ادعا می کرد استاد را از 9 سالگی پیروی می کرد، و آنکه او می توانست با چشم آسمانیش ببیند. لیو چیزهایی  را که دیده بود را در بین تمرین کننده ها گسترش داد و بعضی از تمرین کننده ها را سردر گم کرد. لیو همچنین از تمرین کننده ها در خواست پول کرده بود. حقیقت امر این است که پیش از سال 1990 استاد هرگز به کسی تمرین را آموزش نداده بود، و حتی اعضای خانواده اش از تمرین مطلع نبودند. من استاد را از سال 1990 پیروی کردم تا آنکه به خارج از کشور برای اشاعه دافا رفتند و من هرگز نام کسی که لیو باشد را نشنیده بودم.

 

  1. استاد هر گام را بدرستی بر می داشت، مردم را نجات می داد و فا را بدون هر گونه نمایش دادن، آموزش می داد    

در سال 1992 وقتی که استاد شروع به معرفی فالون گونگ به عموم کردند، زمانی بود که چی گونگ حقیقتاً در چین محبوب بود. آنجا مدارس مختلف چی گونگ بود و بین آنها همچنین تمرین هایی که شامل ارواح یا حیوانات تسخیر کننده مي شد نیز وجود داشت. در آن زمان مردم یک تمرین چی گونگ را با 2 خصيصه می شناختند. یکی این بود که آیا تمرین چی گونگ می توانست بعضی از قدرتهای فوق طبیعی را بنمایش در آورد، و دیگری آن بود که آیا تمرین می توانست بیماریها را شفا دهد. در آن زمان، همچنین انجمن چی گونگ بر این 2 استاندارد یک تمرین چی گونگ را ارزیابی می کرد.

استاد لی از زمان شروع معرفي فالون گونگ به عموم در یک موقعیت استوار ماند و فالون گونگ را فقط برای نجات و رستگاری مردم، بدون انجام هر گونه نمایشی گسترش داد. دافا(قانون بزرگ)جدی و با وقار است و هرگز نباید با دیگر انواع چی گونگ که تنها برای شفای بیماری و یا آنهایی که شامل روح یا حیوان تسخیر کننده هستند مخلوط شود. خودنمايي با توانایی های فوق طبیعی هرگز در جذب مردم برای یادگیری فالون گونگ استفاده نشد. آن درست شبیه چیزی است که استاد گفت:"در نجات پیدا کردن، تنها وقتی که شما بدنبال حقیقت باشید وابستگی هایتان می تواند از بین برود." (" بیشتر نابود کردن وابستگی ها " از نکات اصلی برای پیشرفت بیشتر فالون دافا)

بنابراین، استاد برگزید تا بدنهای مردم را تنظیم کند و چی گونگ را برای آگاه کردن مردم به منظور کمک در درک فالون دافا فراهم كرد. اولین ظهور عمومی فالون گونگ در ماه ژوئن سال 1992 در شکل یک همایش وسیع چی گونگ بود. همایش در تالاری در طبقه پنجم ساختمان دیوان مصالح ساختمان واقع در مرکز خرید گانجیا کوا در پکن(بیجینگ)بود. همایش برای 10 روز بود، و هر روز همایشها از صبح شروع می شود تا بعد از ظهر ادامه داشت. این همایشها به اثر خیلی خوبی دست یافت. اینکه آیا آن یک تومور بود یا دیگر زائده، همگی بعد از درمان ناپدید گشتند. همچنین که آزمایش پزشکی بعد از درمان تائید کرد غده آسیب رساننده ناپدید شده است. چندین مشکل فیزیکی دیگر، شامل پیش آمدگی مهره کمر یا مهره های گردن، درست بعد از درمان، بهبود یافتند، که با آزمایش اشعه X نشان داد که بیماری کاملا درمان شده است. افراد با بیماری قلبی وقتی که اولین با آمدند که درمان شوند خیلی ناراحت بودند، اما بعد از درمان، دردهایشان سریعاً از بین رفت.

 یک تمرین کننده به نام آقای تانگ در آن زمان داوطلب مراکز دستیاری در پکن بود. بعد از آنکه استاد بیماری قلب او را شفا داد، او به سومین بیمارستان دانشگاه پزشکی پکن برای گرفتن عکس با اشعه ایکس رفت و آزمایش نشان داد که بیماریش شفا یافت. همه شاهد بودیم که چقدر فالون گونگ معجزه آسا است، و همه خواستند که تمرین را یاد بگیرند. بعد از آن استاد اولین کلاس سخنرانی فا را در پکن برگزار نمود. بر طبق خاطره های بعضی از تمرین کنندگان قدیمی که در کلاس حاضر بودند، چیزی در حدود 200 نفر در کلاس اول بودند. بعد از آنکه شکنجه ها در 20 جولی 1999 شروع شد، آقای تانگ را اجبار کردند که در تلویزیون دافا را بد نام کند، اما ما و همینطور آقای تانگ، همه می دانیم که اين فالون دافا بود که به او زندگی دوباره داد.

 

  1. اولین باری که می دیدم یک معلم پول غذای شاگردانش را حساب کند  

 قبلاً که من دیگر مدلهای چی گونگ را تمرین می کردم، همیشه میدیدم که مریدان برای معلمانشان چیزی تهیه می كردند. هرگز ندیده بودم که یک معلم پول غذای شاگردانش را حساب کند.  

در سال 1991، بعد از آنکه استاد از مسافرت تایلند بازگشت با استاد به معبد جی یِـتِـی در بیجینگ(پکن)رفتیم. در وقت نهار در یک رستوران کنار جاده ای غذا خوردیم. همگی ما سعی کردیم که بعد از تمام کردن غذا پول غذا را حساب کنیم، اما استاد به ما گفت که سر جایمان بمانیم و رفت که پول غذای همه ما را حساب کند. این درس ژرفی به ما آموخت بخاطر آنکه همه ما می دانستیم که این همیشه برای مریدان در دیگر تمرینهای چی گونگ عادی بود که چیزی برای استادانشان تهیه کنند. این اولین باری بود که دیدیم یک استاد پول غذای مریدانش را بدهد. بیش از دوازده سال گذشته، اما آن لحظه هنوز بطور واضح در جلوی چشمان من در جریان است.

 

  1. در طول سالهایی که استاد برای اشاعه فا در سفر بود و ما او را دنبال می کردیم با قناعت غذا می خوردیم                                                                                                          

در آن دوره اولیه، همانطور که استاد از جایی به جای دیگر برای برگزاری کلاس مسافرت می کردند،او را همراهي  مي كردم. در طول آن سالهادر سفر، استاد فقط رشته آماده(رشته ماكاروني) می خورد. وقتی ما برای کلاس به جايي می رفتیم، استاد معمولا قبلا از آموزش کلاس غروب، شام نمی خورد. بعد از کلاس، وقتی ما به مهمانخانه می رفتیم، معمولاً 8 یا9 شب بود و در آن زمان مهمانخانه ديگر سِرو غذا را متوقف کرده بود. استاد برای خوردن غذا به رستوران نمی رفت. او همیشه رشته آماده(رشته ماكاروني) می خورد و ما هم با استاد رشته آماده می خوردیم. برای آن چند سال، آنقدر رشته آماده خوردم که به نقطه ای رسیدم که از خوردن آن واقعاً مریض و بدحال می شدم. حتی وقتی حبوبات آماده را بو می کردم احساس بدی پیدا می کردم. بعضی وقتها حبوبات آماده ای را که بصورت فله ای از کل فروشی می خریدیم را برای روزهای مديدی می خوردیم. 

 استاد غذا زياد نمی خورد، او بسرعت غذا می خورد. اگر غذایی زیاد آمده بود، استاد آن را بسته بندی میکرد و بر میداشت. استاد خیلی صرفه جو بود. بعدها جزئیات دیگری را نيز از استاد کشف کردم. وقتی با تمرین کنندگان همراهش غذا می خورد، همیشه غذایش را قبل از دیگران تمام می کرد و می رفت که پول غذای همه را حساب کند.

 

  1. در تابستان داغ، استاد با وسیله  حمل و نقل عمومی شلوغی سفر کرد

 در جولی 1992، استاد تازه به پکن رسيده بود و من نيز براي انجام كاري با او بودم. روز گرمي بود و فکر کردم که برای راحتی یک تاکسی کرایه کنم، اما استاد یک اتوبوس شلوغ عمومی را انتخاب كرد. من باید صحبت درباره تاکسی را رها می کردم. من در اتوبوس عرق زیادی ریختم، اما صرفه جویی استاد تاثير عمیقي بر من گذاشت.

 بعضی ها شایعه هایی از خودشان ساختند و در تلویزیون پخش کردند، گفتند که استاد زندگی خوشگذرانی داشته است. نمی دانم آن شایعه ها از کجا آمده و نمی دانم آن افرادي كه تهمت مي زنند و استاد شرافتمند و مهربان مرا بد نام می کنند چه نوع افرادی هستند. من برای سالهای زیادی استاد را دنبال كردم، 2 سال قبل از آنکه او شروع به معرفی دافا به عموم کند،با او بودم. حالا می دانم که در تزکیه فالون دافا حد و مرزی(کرانی )وجود ندارد. وقتی به سختیهایی که استاد در آن سالها براي معرفی دافا بمنظور نجات مردم تحمل کرد، فکر می کنم، نمی توانم جلو اشکهایم را بگیرم.

 

  1. "با آرامش گوش دادن به مردم تا وقتی که صحبتشان تمام شود، نشان دهنده احترام به آنها است"                                                                                 

وقتی در ابتدا شروع به پیروی کردن و کمک به استاد، همانطور که او فالون گونگ را بطور همگانی آموزش می داد کردم، عادت داشتم در مکالمات دیگران بـپرم، بخاطر آنکه شین شینگ من رشد نکرده بود و من جوان بودم و بدون فکر قبلی عمل می کردم. بعضی اوقات درکها و احساساتم را به دیگران تحمیل می کردم. در دیگر مواقع بخاطر آنکه متکبر بودم، وانمود می کردم همه چیز را می دانم. استاد به من گفته بود با به آرامی گوش کردن به مردم تا وقتی که صحبتشان تمام شود به آنها احترام بگذارم. همچنین نیاز است که به چیزی که مردم درباره آن فکر می کنند توجه کنی. از فا برای سنجش آن استفاده کن و ببین که آیا آن با دافا موافق هست. بعد از آنكه آنچه را كه گفتند تجزيه و تحليل كردي ميتواني با صبوري نظرت را بگويي. تو باید سعی کنی بیشتر گوش دهی و کمتر صحبت کنی. به آرامی به هر چیزی که یک شخص می خواهد بگوید گوش کنی و بدون فکر و انگیزه عمل نکنی که این یک بخشي از ادب و پرورش نفس(تزكيه خود)می باشد.

 عمیقاً توسط کلمات استاد تحت تاثیر قرار گرفته بودم. در طول 10 سال گذشته، بارها این کلمات را برای سنجش خودم استفاده می کردم. وقتی متوجه می شوم که بعضی تمرین کننده ها، مخصوصا تمرین کنندگان مرد جوان، که بی حوصله و مستبد هستند، زمانی که با دیگران صحبت می کنند و رفتار و آداب را فراموش می کنند، به آرامی به آنها می گویم که چه چیزی استاد به من گفته بود. تمامی آنها احساس کردند که گوش دادن به این کلمات یک منفعتي عظيم می باشد. 

بجز برای آموزش فا، استاد بندرت  بعد از کلاس صحبت مي كرد.

 

  1. هر بار که استاد بعد از آنکه یک مرید یا یک بازدیدکننده را ملاقات می کرد، همیشه منتظر می ماند تا اینکه نمی توانست دیگر کسی را ببیند و بعد به اتاقش بر می گشت                                                                          

استاد در فعالیتهای روزانه شان شامل قدم زدن، ایستادن و تصمیم گرفتن خیلی با وقار می باشند. او در بسر بردن راحت است و همچنین شخصیت گرم و دوستانه ای دارد. حتی بعد از سالهای بسیار، هرگز ندیدم که استاد وقتی که در روی مبل یا صندلی بنشیند و پا روی پاشان بیندازد یا تکیه و لَم دهند. استاد وقتی با شاگردان سالخورده صحبت می کردند احترام عظیمی به آنها ابراز می کنند، و تُن صدای او خیلی مودبانه است. همیشه وقتی که ملاقات یک تمرین کننده یا یک بازدید کننده تمام می شود، استاد در جلو در می ایستد و منتظر ملاقات کننده ها  می ماند تا آنکه دیگر کسی نباشد و بعد به اتاقش  بر می گردد. این جزئیات كوچك برای سالهای زیادی است که در ذهن من ریشه کرده است.

 

8. هرگز از آموزش خسته نمی شد

معلم اغلب در طول سخنرانیهای فـا جلسات پرسش و پاسخ برگزار می کردند. استاد از دهمین کلاس منحصراً برای پاسخ به سوالات شاگردان استفاده می کردند. شاگردان همیشه بسياري از سوالاتشان پرت و اشتباه بود. حتی برای سوالهایی که قبلاً دفعات خیلی زيادي جواب داده شده بود، هنوز شاگردانی بودند که آنها را دوباره می پرسیدند. همیشه شاگردان زیاد جدیدی از مناطق مختلف بودند که در کلاس شرکت داشتند. استاد گفتند که به منظور استفاده از وقت، او به بعضی از سوالات تكراري نمی خواهد جواب بدهد، اما شاگردان هنوز سوالات مشابه را دوباره می پرسیدند. وقتی آن اتفاق می افتاد، استاد با صبر و حوصله آدرس جواب سوالات اشاره ميكرد. مخصوصا تازه واردها از مناطق مختلف همیشه سوالات مشابه و خیلی اوليه می کردند. بعضی اوقات شاگردان قدیمی  بی حوصله می شدند، اما برای سالهای بسیار در مناطق مختلف، استاد شاگردان بسیاری را دیدند و او همیشه با صبر و تحمل و شکیبایی به سوالاتشان به طور واضح و مفصل تا جای ممکن پاسخ داد.

 بعضی وقتها در شرایطهای مشخصی تقریبا خلق و خوی خودم را از دست می دادم. برای مثال، تازه واردها همیشه از من می خواستند که حالت و چگونگی تمرین کردن آنها را اصلاح کنم. وقتی چیز مشابهی دوباره و دوباره اتفاق می افتاد، بعد از مدتی تقریباً  بی حوصله و بی تحمل می شدم. اما وقتی صبر و تحمل استاد را به یاد می آوردم، شکایتهای من ناگهان ناپدید می گشت. شخصی به من گفت  تو نمی خواهی چیزهای جدید را وقتی که شاگردان جدید را ملاقات می کنی یاد بگیری، از اینرو تو همیشه می خواهی با شاگردان قدیمی که تا یک سطح بالاتر تزکیه کرده اند باشی. در حقیقت این درست نیست. یک تزکیه کننده حقیقی تحت همه حالتها و شرایط می تواند رشد کند.  هنگامی که شخص با شاگردان جدید رو در رو می شود ، باید صبرش را نشان دهد، قلب مهربان داشته باشد و وابستگی به خودش را كم كند و تمامي آن بازتابی از مراحل تزکیه یک شخص است. برای مثال همانطور كه امروزه حقایق را توضیح می دهیم (آشکارسازی حقیقت)، به فا اعتباری می بخشیم و موجودات ذی شعور (دارای ادراک)را نجات می دهیم، و حقایق را به مردمی که عمیقاً  مسموم و شستشوی مغزی شده اند، توضیح می دهیم، در مقابل مداخله شیطان بایستیم. وقتی با سوء تفاهمی که مردم دارند مواجه می شویم، توانایی کنترل احساسات شخصی و مهربان و بردبار بودن، وقتي خود را آشکار می كنند كه یک تزکیه کننده حقیقی از نفس عبور مي كند و پیشرفتهای سریعی را سبب می شود. 

استاد گفت :

          "شفقت(دلسوزی، ترحم)حاصل تزکیه ي  شخص مي باشد و چیزی نمایشی نیست؛ آن از اعماق درون به بیرون می تراود و چیزی نیست که برای نمایش به دیگران انجام شود. آن وجودی ابدی داشته و با گذر زمان یا تغیر شرایط تغییر نمی کند." ( آموزش فا در کنفرانس فا ی واشنگتن دی سی در سال 2003 ).

هر بار که این پاراگراف از فا را می خوانم، به یاد می آورم که چطور تحت تاثير   خيرخواهي و صبوري استاد قرار ميگرفتم زمانی که فا را در آن سالهای اولیه آموزش می داد و مریدان را راهنمایی می کرد.

ادامه این مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:56  توسط | 

بازگشت به صفحه اول متن 

9.شاهد قدرت سکوت و آرامش استاد بودن

 

در سال 1993 یک نفر از انجمن چی گونگ، استاد را به محل زندگیش، شهر لی یا اُچِنگ در استان شاندونگ برای برگذاری کلاس دعوت کرد. او ادعا کرد که می خواهد یک تمرین خوب را به همشهریانش معرفی کند، اما در حقیقت، هدف واقعیش بدست آوردن پول بهمراهي انجمن چی گونگ محلي بود. وقتی کلاس تمام شدن بود، بر طبق قرار دادی که مشابه دیگر کلاسهایی که استاد برگزار کرده بود، استاد فقط 30 تا 40 %، در صورتی که سازمان دهنده محلی 60 تا 70 % مبلغ جمع آوری شده را برداشت. استاد به کلاس با قیمت خیلی پایین آموزش می داد. در واقع، در آن زمان هزینه کلاس فالون گونگ در بین دیگر کلاسهای چی گونگ ارزانترین بود. یک بلیط 40 یوآن بود و شاگردان قدیمی با نصف قیمت، 20 یوآن وارد می شدند. بنابراین تعداد زیادی از شاگردان قدیمی هنگامی که استاد کلاس جدیدی برگزار می کردند در آنجا حضور داشتند. هر دفعه که کلاس برگزار می شد، بعد از پرداخت کرایه تالار و پول غذا و هتل به سختی یک سنت می توانست باقی بماند.

 

 بعد از اتمام کلاس، سازمان دهنده انجمن چی گونگ محلی در شاندونگ، از اینکه استاد قیمت بلیط را خیلی پایین گذاشتند شاکی بود. وقتی یکی از آنان استاد را با یک ماشین به ایستگاه قطار جینان می رساند، آن خانم برای مدت بیش از یک ساعت به استاد شکایت می کرد.

 

من در صندلی پشتی نشسته بودم و گوش می کردم. در ابتدا سعی کردم آرام باشم. در آخر، نتوانستم خشمم را بیش از آن کنترل کنم. بخاطر آنکه نمی توانستم بیش از آن تهمتهایش را نسبت به استاد تحمل کنم، فریاد زدم : " خفه شو. اگر همینطور ادامه بدی، نیازی به تو برای رساندنمان به ایستگاه ندارم. ما می توانیم از ماشین پیاده شویم و خودمان برویم. " استاد برگشت و مرا برانداز کرد. او یک کلمه هم نگفت. اما می توانم بگویم که او یک اشکال در من یافته بود و نشان داد که من نباید بیش از آن حرف بزنم و فقط باید آنجا آرام بنشینم. ظهور قدرت بخشش و وقار استاد بی درنگ احساسات خشمانه مرا آرام کرد. آن خانم نیز بنظر می رسید که همچون من توسط آن قدرت کنترل شد و بعد از گفتن چند کلمه، دیگر چیزی نگفت. بعد از اين رويداد، استاد یک کلمه هم نگفت. با این حال همه ما  که آنجا بودیم و همچنين سازماندهنده، اشتباهات و کاستیهایمان را پیدا کردیم.

 

درک من این است که "رفتن به فراسوی مرزهای بردباری" به قسمتهای روشن بین شده تمرين كننده هاي دافا به منظور نابود کردن شیطان و اصلاح کردن فا، آموزش داده شده است. آن برای ما این معنی را نمی دهد که آن وابستگی ها را بخاطر آنکه هنوز از قسمت بشریمان بیرون نیامدیم، بحال خود بگذاریم. در واقع، ما نیاز داریم که بخوبی قسمت بشریمان را مهار سازیم و در تمام لحظات شین شینگ خودمان را رشد دهیم. سپس قسمتهای روشن بین شده ما قادر خواهد بود که بطور کامل قدرتهای فوق طبیعی را به کار ببرد و توسط قسمت بشری محدود و متوقف نشود. بعد از آن، قدرت الهی آشکار می شود و در اصلاح – فا و نابود کردن نیروهای شیطان، شرکت می کند.

 

10. یک نگاه از سوی استاد همچون یک آینه، تمام افکار بد من را معلوم ساخت  

 

در 1994، استاد یک سخنرانی فالون دافا در جِِنجوا برگزار کردند.تعداد شرکت کنندگان بیش از انتظار بود، و تالاري که توسط میزبان محلی کرایه شده بود در شرایط بدی هم بود. آجر سکوها بیرون زده بود و همچنین آنجا پنجره هایی بود که شیشه نداشتند. من ناراحت بودم و به پیش میزبان محلی رفتم و از او خواستم که محل کنفرانس و تجهیزات صدا را عوض کند. در طول مكالمه، در حفظ شین شینگ(شخصيت) خود شکست خوردم و كنترلم را از دست دادم.

 

 استاد از من خواست که به پیشش بروم. من همیشه از وقتی که فا را به دست آورده بودم با استاد بودم، و این اولین بار بود که استاد بدون لبخند با من صحبت می کرد. حتی قبل از آنکه استاد حرف بزند، پاهایم به لرزه افتاده بود و من حضور باقدرت استاد را احساس کردم. یک نظر از سوی استاد شبیه آینه درخشاني بود و همه افکار بد من را فاش کرد. کلماتی برای توصیف بزرگي و قدرت استاد نیست.

 

20 دقیقه بعد از آنکه نسبت به سازماندهنده بد خلقی کردم، صدایم را از دست دادم. وقتی برای آموزش تمرینات به سكو رفتم احساس خوبی داشتم، اما بعد از پایین آمدن احساس ترس می کردم. برای 4 یا 5 روز آنگونه بودم.

 

 

11. استاد بطرف من برگشت و به چشمانم به مدت 10 ثانیه بدون گفتن یک کلمه نگاه کرد  

 

در تابستان سال 1993 وقتی استاد در ووهان سخنرانی داشت با او بودم. در طول روز استاد و من به دیدن معبد گویی یانگ در هانکوا رفتیم. با یک دست بصورت عمودی در مقابل سینه، استاد موقرانه در مقابل پیکره شاکیامونی ایستاد. من هم در پشت، سمت راست استاد با یک کف دست عمودی در مقابل سینه ایستاده بودم( من بایستي کف دو دستهایم را با حالت هشی در مقابل سینه به هم فشار می دادم).  در مقابل مجسمه بودا، افکارم به بیرون جهید، و فکر کردم:" شاکیامونی فقط یک تاتاگاتا است. یک بودای بالاتر به یک تاتاگاتا همچون یک شخص عادی نگاه می کند، و اینکه سطح من بالاتر است". بدون توجه به آن، دستم در مقابل سینه به تدريج پایین رفت. در حالی که با چشمان نیمه بسته، افسار را آزادانه دست افکارم سپرده بودم، استاد ناگهان به سمت من بر گشت و بدون آنكه چيزي بگويد بیش از 10 ثانیه خیره به چشمان نگاه کرد، آنقدر ترسیده بودم که پوشیده از عرق سرد گشتم و ناگهان متوجه شدم.

 

من فكر كرده بودم که اگر فقط بطور سطحی کتابهای دانشگاه را داشته باشم یک دانشجوی دانشگاه هستم. غرور نفسم منجر به پروراندن شیطانها در ذهنم شد، اما نمی توانستم در آن زمان آن را تشخیص دهم. بعضی از تمرین کنندگان با سابقه دقیقاً در این چنین تله ای می افتند و نهایتا حتی از استاد قدردانی هم نمی کنند (استاد را تصديق نمي كنند). این درسي بسیار خطرناك است.

 

12.  حقیقت درباره تهمتِ" موقعیتی که جان کسی در خطر بود کمک نکرد"

 

 قبل از هر سخنرانی، استاد به میزبان انجمن چی گونگ محلی می گفت که "اشخاص با بیماریهای وخيم" نباید پذیرفته شوند. در سخنرانی ها همچنین استاد می گفت که ما برای درمان بیماری ها آنجا نیستیم. اگر هر کسی برای اینکه بيماري اش بهبود یابد به اینجا آمده، می توانیم پول ورودی اش را که قبلاً پرداخته پس دهیم. میزبان انجمن هاي محلی  چی گونگ از این رو که می خواستند پول کسب کنند اغلب به این خواسته احترام نمی گذاشتند.

 

در 1994 در سخنرانی ای با حضور 4000 نفر در هاربین، چند نفر از شهر جینجوآ بودند که یک مرد سنگين وزن را به استادیوم حمل کردند. این شخص گیج و حواس پرت بود و توانایی حرکت به اطراف را كاملاً از دست داده بود. اعضای خانواده اش او را در قبل و بعد از سخنرانی می آوردند و می بردند. او  برای "گوش دادن" به کلاس آورده می شد او حتی نمی توانست گردنش را بلند کند و مجبور بود دراز بکشد. در طول کلاس استاد مرتباً درخواست کرد آن افرادی با وضعیتهای بحرانی استادیوم را ترک کنند و آن را روشن ساخت که "سخنرانی برای درمان بیماریها نیست". ولی آنها گوش ندادند.

 

یک روز عصر آن مرد چاق در اتاق هتلش در گذشت. اعضای خانواده اش بدن او را به بيرون تالار کنفرانس حمل كردند و خواستند که استاد او را نجات دهد. استاد در آن زمان داشت سخنراني مي كرد. یکی از اعضای هيئت بطور خلاصه با استاد صحبت کرد و استاد سریعاً به بیرون رفت و برای مدتی برنگشت. وقتی او برگشت، استاد به ما گفت که آن فرد چند روز قبل مرده بود. اگر او هنوز زنده بود ممکن بود که بشود او را نجات داد ولی الان او مرده است.

 

 اعضای خانواده آن مرد شروع به تهمت زدن به استاد بدلیل اینکه وقتی زندگی یک شخص در خطر بود کمکش نکرد، کردند. همچنین چند "تمرین کننده" استاد را مقصر دانستند، و یکی از آنان گفت: "من دیگر نمی خواهم تمرین کنم."  و نشان فالون را به زمین پرتاب كرد. استاد به او گفت:" تو به استاندارد نرسیده ای". بعدها استاد گفت:" این شخص توسط چیزی کنترل می شد. اگر او یک تمرین کننده حقیقی بود من احساس تاسف می کنم".

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:56  توسط | 
ادامه صفحه قبل

    كتابهاي‌ فالون‌ دافا : فالون‌ گونگ‌ و جوآن‌ فالون‌

فالون‌ گونگ‌ يك‌ كتاب‌ مقدماتی و متن‌ اصولی جدا از حيطه‌ تمرين‌ فالون‌ گونگ‌ است‌ و زبانی ‌بسيار ساده‌ دارد. بنابراين‌ اين‌ بطور ايده‌آل‌ به‌ عنوان‌ نقطه‌ ورودی برای شروع‌ تمرين‌ استفاده‌ می‌شود.

جوآن فالون متن اصلی و راهنمای تمرین است. این دو کتاب به بیش از 12 زبان از جمله فارسی ترجمه شده اند.

شما مي‌توانيد كتابها را از كتابفروشي‌هاي‌ محل‌ زندگيتان‌ اگر مو جود باشند بخريد،  يا بطور رايگان‌ آنها را از سایت، www.Falundafa.org   دانلود كنيد.


 چگونگي‌ شروع‌ تمرين‌:

راه‌ تنظيم‌ شده‌ای براي‌ يادگيری فالون‌ گونگ‌ وجود ندارد، شخص‌ می‌تواند تمرينها را از هر شخصی كه‌ در خيابان‌ها و پارك‌ها تمرين‌ می‌كند ياد بگيرد.

براي‌ رسيدن‌ به‌ ثمره‌ در اين‌ مسير قلب‌ شخص‌ بايد خالص‌ باشد. برای شروع‌ شما میتوانيد از يکی از راههای زير شروع‌ كنيد:

* ياد گرفتن‌ تمرين‌ در مكانهای تمرين‌ فالون‌ دافا در محل‌ زندگيتان‌

* يادگيري‌ اصول‌ فالون‌ دافا از كتابهای بالا

*گوش دادن به ویدئو 9 جلسه سخنرانی استاد در شهر گوانگ جو

    

   استاد لی هنگجی 

          

 استاد لی هنگجی Published on 7/25/2004 Master Li Honors the 2004 Washington DC Falun Dafa Experience Sharing Conference With His Presence and Teaches the FaPublished on 11/18/2004

 

 

تقدير نامه‌هاي‌ حكومت‌ها و به‌ رسميت‌ شناختن‌ فالون‌ دافا

از زمان‌ معرفي‌ به‌ عموم‌ در مِي‌ 1992، فالون‌ دافا بيش‌ از 100 ميليون‌ تمرين‌ كننده‌ را در تمام‌دنيا به‌ خود جذب‌ كرد.بخاطر كمكها و سودهايش‌ به‌ مردم‌ و جامعه‌، فالون‌ دافا در سرتاسر دنياشناخته‌ و مورد قدرداني‌ قرار گرفت‌، مخصوصاً در آسيا، استراليا، اروپا و آمريكاي‌ شمالي‌ جوايزحكومتي‌ از طرف‌ ژاپن‌، روسيه‌، استراليا و نيوزلند.

در 1993 نماينده‌ سلامتي‌ آسيايي‌ در بيجين‌ چين‌ به‌ آقاي‌ لي‌هنگجي‌ براي‌ فالون‌ دافا و براي ‌پا را فراتر نهادن‌ از مرزهاي‌ عـلم‌ "و عنوان‌ محبوبترين‌ استاد چي‌گونگ‌ نزد مردم"‌ جوايزي‌ اعـتا نمود.

                                      

قسمتي‌ از تقدير نامه‌هاي‌ دولت‌ كانادا.

قسمتي‌ از تقدير نامه‌هاي‌ دولتي‌ براي‌ فالون‌ دافا از طرف‌ آمريكا.

                                     

                            

استاد لي‌هنگجي در ژوئن‌ 1999 در شيكاگو فقط‌ چنين‌ بيان‌ كردند كه‌ يك‌ تمرين‌ كنند ‌شهرت‌ دنيوي‌ را سبك‌ مي‌گيرد. تقديرنامه‌ مفهوم‌ خاصي نزد من ندارد؛اما تقديرنامه ها براي فالون دافا‌ مفهوم‌ عميقي‌ دارد؛ اين‌ فهميدن‌ و به‌ رسميت‌ شناختن ‌فالون‌ دافا را توسط‌ موجودات‌ انساني‌ و اجتماع‌ نشان‌ مي‌دهد.     او اميد دارد كه‌ مردم‌ مهربان‌بيشتري‌ بتوانند به‌ راه‌ تزكيه‌ فالون‌ گونگ‌ بپيوندند.


براي‌ اطلاعات‌ بيشتر لطفاً از سايت‌ زير ديدن‌ فرمائيد.

                            

                 www.FalunDafa.org


 

بازگشت به صفحه اصلی

تمرین شماره 5(مدیتیشن فالون دافا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:55  توسط | 

1) وقتی که معلم فا را در چِنگدو آموزش داد

توسط یک تمرین کنده فالون دافا از چنگدو ، استان سیچوآن

 من آنقدر خوشبخت بودم که در سال 1994 به سخنرانی های فای معلم در چنگدو ، در استان سیچوآن گوش کنم. وقتی که الان در باره اش فکر می کنم،مي بينم كه آن با ارزشترین و شادترین لحظات زندگیم بوده و می خواهم درباره تجربه ام بنویسم و آنها را با همگان سهیم کنم.

معلم لباس ساده و پاکیزه اي پوشیده بود و خيلي مهربان به نظر مي رسيد، من قبلا سخنرانی های استادان چی گونگ زیادی را گوش کرده بودم اما اصلا هیچوقت نشنیده بودم که آنها فا را آموزش دهند. آنها فقط "گونگ(انرژي)" به بیرون می فرستادند، شما تعدای از پیامهای آنها را دریافت می کردید و بعضی ها هم تعداد كمي از حرکات تمرینی چی گونگ را یاد می دادند. دیگران چیزی را روی تکه ای کاغذ رسم می کردند و به می گفتند که آن را نگه داريد. معلم کلاً متفاوت با تمامی آن استادان چی گونگ آموزش داد. او در کلاس بدون هر گونه کتاب و یادداشتی برای سخنرانی آموزش مي داد. در هر سخنرانی او را می دیدم که فقط یک تکه کاغذ کوچک را از جیب کتش بیرون می آورد و سپس شروع به سخنرانی می کرد. در آن کلاس 800 نفر حضور داشتند که حتی یک نفر هم حرف نمی زد. درون سالن سخنرانی خیلی ساکت بود. معلم همچنین در طول آموزش اصول فا خیلی شوخ و خندان بود. بعضی وقتها کلماتش همه را به خنده می انداخت. نمی دانم چرا، اما در طول گوش دادن به معلم احساس راحتی داشتم. آن یک تجربه زیبا و لذت بخش بود. حتی الان که یاد می آورمش هنوز آن حالت را حس می کنم .

من به منظور شفا یافتن در کلاس حاضر شده بودم. با اين حال بعد از چند سخنرانی، دید من درباره زندگی و عقیده من درباره تقوا تغییر کرد. من حقایق بسیاری را فهمیدم، اینکه چطور خودم را در شرایط مختلف اداره کنم، چطور یک شخص خوب شوم، و حتی چطور یک شخص بهتر و بهتر شدن را یاد گرفتم. متعاقباً بطور طبیعی سعی کردم که يك تزکیه کننده حقیقی شوم و بعد از آن، همه بیماریهایم شفا یافته بود.

 من از سال 1970 از انواع مختلف بیماریها رنج می بردم.به همه بیمارستانهای بزرگ در شهر چنگیدو رفته بودم و پول زیادی خرج کرده بودم، بدون آنکه نتیجه ای ببینم. بعضی وقتها آنقدر احسای بدی داشتم که به سختی تحمل می کردم ( با آه و ناله ). در سال 1994 وقتی معلم یک کلاس در چنگیدو برگزار کردند دوستانم از من خواستند که در کلاس حاضر شوم. در ابتدا نپذیرفتم، بخاطر آنکه تصميم گرفته بودم که دیگر تمرین چی گونگ را انجام ندهم. دوستانم اصرار کردند که آن را امتحان کنم. نهایتاً بدون هر گونه بهانه ای به كلاس رفتم. با اين حال بمحض آنکه عکس معلم را در روی اولین صفحه کتاب فالون گونگ چیني دیدم نمی توانستم چیزی جز این بگویم : " بله، من می خواهم این را یاد بگیرم، او یک استاد حقیقی است."

 من احساس کردم که معلم خیلی شگفت انگیز است به اين دليل كه او همه چیز را در ذهن ما می دانست. یک روز بعد از کلاس شخصی آمد که از معلم درخواست کند بیماریش را درمان کند. معلم گفت : "من بیماریها را معالجه نمی کنم. تو می توانی برای درمان به بیمارستان بروی." آن مرد گفت : "خانواده ام مرا از پکن (بیجینگ ) فرا خواندندو به من گفتند که به اینجا برای پیدا کردن شما بیایم. آنها گفتند که شما می توانید تمام بیماریها و آن درد ها را فورا خوب کنید." من حرفش را قطع کردم و به او گفتم :" به شفا دادن بیماریها اشاره نکن." سپس معلم گفت : "بعضی ها این را نمی گویند [ درباره خواستن برای سالم شدن] ، اما آنها هنوز درباره آن فکر می کنند."  من متحیر شده بودم. چطور معلم می توانست بداند به چه فکر می کنم؟

روز دیگر بعد از کلاس، به بعضی ها گفتم:" این یک چی گونگ از مدرسه بودا است. من شما را برای به بودیسمي شدن به یک معبد می برم ."آنها برای رفتن به معبد موافقت کردند، در روز بعد معلم در سخنرانیش گفت :

"بمحض اینکه بعضی از غیرروحانیون بودیستی می شنوند که ما روش تزكيه چی گونگ از مدرسه بودا را تمرین می کنیم، تمرين كنندگان ما را براي تغيير مذهب به معابد مي كشند."( جوآن فالون )


 سپس معلم به ما قانون " فقط یک راه تزكيه را تمرين کردن " را گفت. بعد از آن فهمیدم آن چیزی که گفته بودم غلط بود. همه ما احساس کردیم که معلم شگفت انگیز است. او هر چیزی را که ما فکر می کردیم را می دانست!

  یک خانم که با من در کلاس حضور داشت می خواست که یادداشتهایی را در کتاب فالون گونگ بنویسد. قبل از آنکه چیزی بنویسد، معلم گفت :

 

" بعضی از افراد با بی اعتنایی چیزهایی را روی کتاب من می نویسند."(جوآن فالون )


خانم آنقدر وحشتزده شده بود که نمی توانست قلمش را نگه دارد. او گفت : " اين معلم خیلی شگفت انگیز است."

حتی معلم می دانست که در خانه چه گفته ایم. دوستم آمده بود تا مرا برای حضور در کلاس قانع کند، و در نهایت به کلاس رفتم. در طول سخنرانی ها معلم گفت که بعضی ها بزور به کلاس آورده می شوند. من احساس کردم که احتمالا او درباره من صحبت می کرد. با این حال معلم هنوز از من مراقبت می کند.

  در کلاس معلم به ما گفت که دستهایمان را بطرف بیرون نگه داریم، دست چپ برای آقایان و دست راست برای خانمها . او به ما گفت که دستهایمان را صاف کنیم و کف دستهایمان را احساس کنیم. ناگهان احساس کردم چیزی در حال چرخیدن در کف دستم بود. وقتی معلم درباره نصب کردن چرخ قانون (فالون )صحبت می کرد، احساس کردم که چیزی در شکم من می چرخد. در آن لحظه من تمام افکار و اندیشه های قبلی ام درباره خوبی را رها کردم. ما نمی توانیم درباره معلم از دیدگاه خودمان قضاوت کنیم. معلم یک شخص عادی نیست . او خيلي ژرف، درستکار و بسیار مهربان و بخشنده است.

  ما باید با به خوبی گام برداشتن در مسیر نظم ترتیب داده شده توسط معلم، احترام بیشتری به معلم بزرگمان بگذاريم، تمام کاستی هایی را که ما ممکن است برای دافا(قانون بزرگ) بیاوریم جبران کنیم، بهترین استفاده از زمان را برای به انجام رساندن ماموریتمان بکنیم. معلم به ما اطمينان داشته باش، ما تمام تلاشمان را خواهیم کرد. !

از كتاب معلم ما،  تجربه 1

از سايت:

www.clearwisdom.net

 


بازگشت به صفحه اصلی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:55  توسط | 

27) 15. يك بوديسم غير روحاني تمرين دافا را مصممانه شروع كرد

پاجي(اسم كوچك) قبلاً يك بوديسم غيرروحاني بود. اعضاي فاميلش فالون گونگ را تمرين مي كردند و او براي ياد گرفتن آن به كلاس رفت. او بر طبق دركش از بوديست و با قصد مقايسه آن با فالون گونگ، به سخنراني معلم گوش مي داد.

او در سري دوم كلاسها در شهر جينان شركت كرد. در ابتدا فكر كرد كه آنچه استاد مي گويد برضد دانش اندكش از بوديست است. در همان زمان استاد گفت:

" بعضي از غير روحانيون بوديستي نيز به اينجا آمده اند. اگر با اين قصد آمده ايد كه فقط يك امتحاني كنيد نمي توانيد چيزي را بدست آوريد. راهب ها در معابد زمانه سختي براي نجات خود دارند، چه برسد به آنكه يك بوديست آماتور باشيد! اگر من نتوانم شما را نجات دهم، هيچ كس ديگري نمي تواند شما را نجات دهد. اگر مي خواهيد فالون گونگ را تمرين كنيد، بايستي از صميم قلب آن را تمرين كنيد."

 

اين كلمات قلب پاجي را لرزاند. او مصمم شد تا حقيقتاً به فا گوش كند و سرآخر فهميد كه دافا حقيقتاً عظيم ترين راه تزكيه است!

بعد از آنكه تزكيه فالون دافا را برگزيد، همنشينان و همراهان سابق بوديستي او شريرانه به او بد و بيرا مي گفتند و بر ضد او شدند. اما نمي توانستند اعتقاد او را تحت تاثير قرار دهند.

بعد از 20 جولي 1999، زماني كه آزار و شكنجه اهريمني شروع شد، بخاطر آنكه او يك هماهنگ كننده يك محل تمرين فالون دافا بود به روشهاي مختلفي تحت آزار و اذيت قرار گرفت. اما در اعتقادش ثابت قدم بود و در تمام مدت قلبي صلح جو و مهربان داشت. بسياري از تمرين كنندگان كه ميديدند او چطور تاب مي آورد و تحمل مي كند مي گفتند:" اگر او از "تغيير داده شدن(شستشوي مغزي)" سرباز زند، من هم شستشوي مغزي نخواهم شد و اگر او شستشوي مغزي شود من هم نمي توانم تاب بياورم."  بعدها خيلي از اين تمرين كنندگانِ "تماشاچي" نتوانستند در مقابل آزار و شكنجه مقاومت كنند و تحت شكنجه و شستشوي مغزي، تمرين را رها كردند. با اين حال پاجي در اعتقادش پايدار و مصمم بود.

از كتاب معلم ما، مطلب شماره  15 از تجربه 27

از سايت:

www.clearwisdom.net

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:55  توسط | 

 

معلم ما

خاطرات تمرین کنندگان فالون گونگ از استاد لی در چین

 

 

مقدمه

در اوایل دهه 1990 آقای لی هُنگجی (که از روی احترام شاگردانشان، ایشان را "استاد" خطاب می کنند) شروع به افشا کردن آموزه های عظيم فالون دافا به جهان با هدفی پاک  و فرخنده کردند. فالون دافا همچنین به نام فالون گونگ نیز شناخته می شود، که تمرینی است که چینی ها آن را "تزکیه خود یا تزکیه نفس" می نامند.  شاگردان فالون دافا حرکات آرام، تمرینات دلپذیر را به نمایش می گذارند و مهمتر آنکه قوانین حقیقت، نیکخواهی و بردباری را در زندگی روزانه شان بکار می برند.

 


 از شروع 1992، استاد لی هُنگجی بمدت بیش از 2 سال به تمام نقاط چین سفر كرد و بیش از 50 سری سخنرانی را در شهرهای مختلف کشور انجام دادند. کلاسها از نوع ارزانترین کلاسها در کشور بود، اما آنچه که شاگردان کسب می کردند بسيار با ارزش بود_ آنها یک تمرین تزکیه راستین را کسب می کردند که بسیار فراتر از محدوده فقط خود را سالم نگه داشت و سلامتی می رفت. استاد لی در نمایشگاههای سلامتی سالهای 1992 و 1993 در پکن ( بیجینگ ) شرکت کردند ، که جوائز متعددی را کسب کردند. شاگردان سریعاً پی بردند که در طول دوره سخنرانی ها ، بدنهایشان پاک گشته، و به مرحله ای از سلامتی مطلوب رسیده است، این سود اولیه كه شديدا افزايش مي يافت موجب شد که خیلی ها به تمرین نگاه جدی ای بکنند، بر این منوال تا سال 1998 تنها در چین بیش از 100 میلیون نفر تمرین در را آغوش گرفتند. هم اکنون فالون دافا در بیش از 60 کشور جهان تمرین می شود.

 

 در دوره ای که استاد لی عاری از نفس سعی در گسترش تمرین می کرد، خیلی ها توانستند ببینند که او یک استاد معمولی چی گونگ نبود – او خالصانه و بي ريا عظمت تمرین را نشان داد. استاد لی حقیقتاً مردم را به سوی قلمروهای بالاتر آگاهی هدایت می کرد. به این دلیل میلیونها نفر سلامتی خود را کاملاً باز یافتند و مفاهیم عمیقتري را از معناي انسان بودن و چگونگي ترفيع دادن خود در زندگی پرهیزکارانه و با تقوا و باوقار را با با سرشار شدن از خيرخواهی برای همه، كسب كردند. در طول بیش از 9 سال شکنجه وحشیانه بی سابقه در چين، تمرین کنندگان شرافتمندانه با آن برخورد كردند و این بهبود شخصیت شان را نشان دادند . عظمت فالون دافا و تمرین کنندگانش در تمام دنیا تشخیص داده شده است: استاد لی هُنگجی و فالون دافا بیش از 1400 گواهی رسمیت و جائزه دریافت کرده اند و استاد لی 3 بار نامزد جائزه صلح نوبل شدند.

 

این کتاب یک گرد آوری از خاطره های سالهای اولیه ای که فالون دافا اولین بار در چین آموزش داده شد، است. در این مجموعه شاگردان این تمرین، سخنرانی ها، روبرو شدن با استاد لی در موقعیتهای مختلف و بعضی از تجربیات شخصیتی شان با فالون دافا را یادآوری می کنند. تمامی داستانها در این کتاب واقعي هستند و از تجربیات اشخاص حقیقی می باشند و آنها همچون یک بایگانی از آن دوره با ارزش تاریخ بکار می رود – تاریخی که بطور فزاینده ای بخاطر داشتن اثر عظیم آن بر جهان در حال شناخته شدن می باشد.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:54  توسط | 

يك داستان تاريخي: بهشت(افلاك) متواضع ترين و عادل ترين قاضي است

نوشته: يك گل نيلوفر در دنياي خاكي

شاخه فرهنگ باستاني- فرهنگ چين

بر طبق كتاب شانگ، يك سال بعد از آنكه امپراتوري شانگ مغلوب امپراتوري جوا شد، امپراتور وو وانگ بسختي مريض شد. جواگونگ يك قربانگاه بنا كرد و براي 3 امپراتور پيشين در امپراتوري جوا (تاي وانگ، وانگ جي و وِن وانگ) دعا كرد و زندگيش را گرو گذاشت و گفت:" نوه شما خيلي مريض است. مي خواهم بجاي وو وانگ به خدمت خدايان و ارواح درآيم.(به اين معنا كه مي خواهم كه او زنده بماند و من به جاي او بميرم). من مطيع و با استعدادم. من براي خدمتگذاري به خدايان و ارواح مناسب تر از وو وانگ هستم. اكنون وو وانگ گماشته بهشت براي حكومت كردن در دنياست. مردم در ثبات و امنيت زندگي مي كنند و به خدايان احترام مي گذارند. لطفاً بگذاريد كه او به انجام وظايفش ادامه دهد. لطفاً به اين درخواست توجه كنيد و بعد عمل كنيد". بعد از دعا جواگونگ فال بيني كرد و نشانه آن خوب از آب در آمد. مورخ كلمات دعاي او را شنيد و نوشت و آن را در درون صندوقي آهنين گذاشت. روز بعد وو وانگ بهتر شد.

بعدها، بعد از آنكه وو وانگ درگذشت، چِنگ وانگ امپراتور شد و جواگونگ به عنوان نايب السلطنه به او خدمت كرد. برادر چِنگ وانگ و عمويش گوان شايعه هاي افترا آميزي نسبت به جواگونگ پخش كردند. آنها با هواداران سلسله قبلي( امپراتوري شانگ) با هم متحد شدند و بر ضد سلسله جوا دست به شورش زدند. جواگونگ براي نبرد با آنها به شرق رفت و بعد از 2 سال موفق به سركوب آنان گشت.

با اين حال امپراتور چِنگ وانگ شايعه هاي گوان، عموي خود را شنيد و به جواگونگ مشكوك شد. در پاييز، زماني كه جواگونگ شورش را سركوب كرد، ساقه هاي برنج در مزارع همگي خم شدند و بر روي زمين پخش شدند. مردم ترسيدند. امپراتور چِنگ وانگ و وزرايش لباس جشن پوشيدند و رفتند تا صندوق آهني مورخ را باز كنند. و دعاي چند سال پيش جواگونگ را خواندند. بعد آنها با شاهدان آن ماجرا مشورت كردند و به اين نتيجه رسيدند كه" جواگونگ حقيقتاً نمي خواهد كه ما اين رويداد را علني كنيم."

چِنگ وانگ فهميد كه باد و رعد و برق علائم خشم خدايان نسبت به خودش است و اشاره به شايستگي و تقواي جواگونگ دارد. در همان زمان، آن نشانه ها به او يادآور مي شدند كه اشتباهاتش را جبران كند. بنابراين وقتي جواگونگ از شرق آمد، به حومه شهر رفت تا شخصاً به جواگونگ تبريك گويد. هنوز باران مي آمد ولي ناگهان جهت باد عوض شد و ساقه هاي برنج مزارع را صاف كرد.

پيشينيان حقيقتاً اعتقاد داشتند كه " موجودات ملكوتي(الهي) 3 فوتي(1 متري) بالاي سر شخص هستند." آنها اعتقاد داشتند كه موجودات ملكوتي از تمامي افكار انسان آگاهي دارند. آنها همچنين اعتقاد داشتند كه موجودات الهي تنها به كساني كه تقوا دارند كمك مي كنند. به عبارت ديگر، بهشت(آسمانها) متواضع ترين و عادل ترين قاضي است. تمامي خوب و شر(اهريمن) در دنياي انساني و تك تك افكار و ايده هايي كه از ذهن شخص مي گذرد توسط تعداد بسيار زيادي از خدايان ديده مي شود.

بنابراين وقتي كه هر پديده عجيبي اتفاق مي افتد، امپراتورهاي خوب باستان و قديسان، خودشان را مورد بررسي قرار ميدادند كه ببينند آيا قسمتي از رفتارشان مغاير با اصول آسمان و زمين است. اگر چيز ناجوري در خودشان پيدا مي كردند صريعاً اشتباهشان را تصحيح مي كردند. هيچ كس جرات دروغ گفتن به آسمانها را نداشت.

يك بار كنفسيوس بسختي مريض بود. يكي از شاگردانش به نام زيلا به همراه ديگر شاگردان مي خواستند كه پايگاه اجتماعي كنفسيوس را بالا ببرند. بنابراين يك هيئت مراسم ترحيم براي او تشكيل دادند، جيزي كه بر خلاف قانون و بر خلاف تشريفات و مراسم ترحيم بود.(بر طبق اصول اجتماعي كنفسيوس، مراسم تدفين بايستي بعد از مرگ شخص برگزار شود.) بعد از آنكه كنفسيوس خوب شد و ماجرا را شنيد، خيلي عصباني شد و گفت:"من مدت زيادي مريض بودم. آنچه كه زيلا انجام داد فريب و كلاه برداري بود. من واجد شرايط آن نيستم كه در زمان حيات مراسم ترحيم برايم بگيرند. اما شما چنين كرديد. چه كسي را من فريب داده ام؟ آيا آسمانها را فريب نداده ام؟"  اين اثبات مي كند كه چطور كنفسيوس به خدايان احترام مي گذاشت! وفاداري جواگونگ به امپراتوري جوا توسط آسمانها ديده مي شد، اما چِنگ وانگ به او مشكوك بود. بنابراين آسمانها(بهشت) از باد و رعد و برق براي هشدار به چِنگ وانگ استفاده كرد. بعد از آنكه چِنگ وانگ اشتباهش را جبران كرد، افلاك با برعكس كردن جهت باد او را تشويق كرد. مردم اغلب مي گويند:" افلاك چشمهايي دارد." اين يك حقيقت مطلق است.

 http://www.pureinsight.org/node/5429

http://www.zhengjian.org/zj/articles/2008/6/25/53497.html



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:54  توسط | 

دانشمندان کشف کردند که بخشیدن دیگران عملی خردمندانه است 

 نویسنده:جو جِنگ (Zhou Zheng)

 وقتی دیگران با شما بدرفتاری می‏کنند، آیا با خنده‏ای از آن می‏گذرید یا به دنبال فرصتی می‏گردید تا انتقام بگیرید؟ تحقیق اخیر انجام شده توسط دانشگاه هاروارد کشف کرده است که انتقام‏گرفتن نه تنها هیچ سودی به شخص نمی‏رساند، بلکه برای تیم یا گروه نیز هیچ نفعی ندارد، که همچنین به این معنی است که بخشیدن دیگران عملی هوشمندانه است.

مارتین نوواک (Martin Nowak) سرپرستی تیم تحقیق را برعهده داشت. گزارش این تحقیق در مجله‏ی "طبیعی" در   20 مارس 2008 به چاپ رسید. آزمایش به ارتباط علایق میان افراد و تیم‏ها/گروه‏ها و نیز تأثیر ما بین افراد می‏پردازد. گزارش این نتیجه را بیان می‏دارد که برای مجازات کردن دیگران یا انتقام گرفتن از آن‏ها شخص باید به برخی از علایق خود صدمه بزند، که به خودش آسیب وارد خواهد آورد.


دیوید رَند (David Rand) یکی از همیاران این تحقیق بود. او بیان داشت که وقتی فردی از دیگری انتقام می‏گیرد، واکنش زنجیره‏ای ادامه خواهد یافت، و از این‏رو به همه آسیب می‏رساند. در واقع، یک شخص مؤفق سعی در انجام چنین کاری نخواهد کرد.


نوواک بیان کرد که این اکشتاف به ما می‏گوید افراد مؤفق آنهایی هستند که در طی تضادها خشمگین نشده و از جا در نمی‏روند. برعکس، افرادی که انتقام می‏گیردند هیچ نفعی به خود یا دیگران نمی‏رسانند.

 

فرهنگ سنتی چین ما بخشش را به عنوان یک نوع پاکدامنی و تقوا در نظر می‏گیرد. از امپراتور وو (Wu) در سلسله‏ی لیانگ گرفته تا لینکلن (Lincoln) در دنیای غرب، همگی آن‏ها با دیگران با صداقت رفتار می‏کردند و هرگز به احساسات خود از سپاسگذاری یا خشم و غضب اهمیتی نمی‏دادند. از این رو مردان برجسته‏ی بسیاری در اطراف خود داشتند و به آسانی پندهای خوب آنان را می‏پذیرفتند.

 

از منظری دیگر، می‏توانیم ببینیم که خداوند به هر کسی فرصتی می‏دهد و نظاره می‏کند که چگونه زندگی خود را هدایت می‏کنیم. وقتی که با دیگران به شکل بدی رفتار می‏کنیم، این کار تأثیری منفی بر جامعه خواهد گذاشت. اگر هر کسی این کار را می‏کرد، نگاه کنید که پیامد نهایی چه می‏بود. برعکس، اگر بتوانید با خنده از آن بگذرید یا اینکه اصلاً اهمیتی به آن ندهید، دیگران ذهن وسیع شما را تحسین خواهند کرد و حتی تحت تأثیر عمل شما قرار می‏گیرند. آیا در این صورت جامعه بهتر و بهتر نخواهد شد؟

 

خوبی و تقوا در زندگی شخص-- که ارزشمندترین هستند-- به خاطر آن‏چه که افراد دیگر نسبت به شما انجام می‏دهند تغییر نمی‏کند. در هر حال، ذهن حقیقی و حالت یک شخص وقتی که او به آن نوع چیزها واکنش نشان می‏دهد به نمایش درمی‏آید. بنابراین مقصد نهایی یک شخص توسط دیگران تعیین نمی‏شود، بلکه این کاری است که خود شخص انجام می‏دهد.

 

از میان حقیقت- خوبی- بردباری، برخی افراد می‏گویند که درک حقیقت و خوبی آسان است، اما بردباری سخت است. چرا باید بردبار باشیم؟ امیدوارم که مردم از این اکتشاف بینشی کسب کرده باشند.

 ترجمه شده از:

 http://www.pureinsight.org/node/5303


http://zhengjian.org/zj/articles/2008/3/24/51941.html


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:54  توسط | 

داستانهای خوب چینی: اشکهای بانو مِنگ جیانگ دیوار بزرگ را فرو ریخت

 

 منشا او و این داستان چیزی مثل افسانه است.گفته می­شود که بانو مِنگ ­جیانگ در 2200 سال قبل در دوره سلسله امپراتوری كين زندگی می­کرد.

 

روزی خانواده مِنگ یک کدو را در کنارمحل سکونتشان کاشتند و گیاه مدام رشد می­کرد و شاخ و برگش تا حصار خانه همسایه(جیانگ) رشد کرد. یک کدوی بزرگ در روی حصار رشد کرد و وقتی خانواده منگ کدو را باز کردند یک دختر کوچک از آن بیرون پرید!

این دختر کوچک بعدها بانو منگ جیانگ نامیده شد. او بزرگ شد و همچون دختران آسمانی زیبا شد. او همچنین مهربان و بشاش بود و در شعر و موسیقی مهارت داشت و سرشار از فضایل و شرافتهای کنفسیوسی بود.

اولین امپراتور از سلسله كین، حاکم مستبد و بی­رحمی بود و برای حفاظت از امپراتوری تازه تاسیسش، دستور داد تا تعداد کثیری از مردان جوان را بدون در نظر گرفتن شرایط و زندگیشان برای کار به بردگی بکشند و دیوار عظیمی را در شمال بسازند. تعداد بسیاری از آنان از فرت خستگی جان باختند. یک محقق و دانشمند به نام وان زی­لیانگ برای خاطر آنکه دستگیر نشود و برای فرار از کار اجباری از خانه گریخت و یک روز در پشت باغ خانه خانواده مِنگ پنهان شد. بانو مِنگ جیانگ او را پیدا کرد و او را به پدرش معرفی کرد. پدرش که مرد مهربان و خوش قلبی بود تصمیم گرفت که او را از دست دولت پنهان کند.

وقتی آقای وان زی­لیانگ در خانه مِنگ بود، خانواده مِنگ او را شناختند و فهمیدند که او دانشمند خوب و مرد مهربانی است، پس دخترشان را به عقد او در آوردند.

سه روز بعد از جشن لذت بخش مخفیشان، گروهی از افسران دولت به خانه مِنگ ریختند و آقای وان را با خودشان بردند.

بانو مِنگ جیانگ یک سال صبر کرد و اغلب بالشش از اشک خیس می­شد ، اما خبر یا نشانه­ ای از شوهرش نبود. تصمیم گرفت که او را پیدا کند.

بعد از روزهای بسیار زیادی راهپیمایی، بانو مِنگ جیانگ از پیرمردی سوال کرد:" چقدر تا دیوار بزرگ مانده؟" او جواب داد:" مکان بسیار دوری به نام استان یو و دیوار بزرگ در جایی خیلی دورتر از شمال آن می­باشد."

بانو مِنگ جیانگ در راه رسیدن به دیوار بزرگ سختی­های بسیاری را تحمل کرد. او در تمام طول روز پیاده روی می­کرد و وقتی که دیگر توان نداشت در جایی اطراق می­کرد. او نان خشک می­خورد و از آبهای رودخانه  و نهرهایی که هر جا پیدا می­کرد می­نوشید. او اغلب خسته و سرما زده بود، اما به راهش ادامه می­داد، چه در باران ، چه در آفتاب، در زمینهای گلی یا زمین صخره­ای. اغلب خانواده ­هایی که در سر راه او بودند به او کمک می­کردند.

سرانجام بانو منگ ­جیانگ در یک روز سرد پاییزی به دیوار بزرگ رسید. بادیدن برده­ها در حال حمل بارهای سنگین، تحت دستورات محافظان، قلبش بدرد آمد. او از آنها درباره شوهرش وان­جیانگ پرسید، فقط به او گفتند که چند روز بعد از آنکه به آنجا آوردندش درگذشت و او را در زیر دیوار بزرگ دفن کردند.

موج عظیمی از غم بانو منگ­جیانگ را در بر گرفت: او در بالای دیوار عظیم با عشکهای همچون رودخانه اش گریست و گریست و بخاطر مرگ شوهرش و سرنوشت خودش سوگواری کرد.گريه­ اش بردگان و محافظان را تکان داد و آنها دست از کار کشیدند. و با او اشک ریختند. ابر آسمان را سیاه کرد و باد سرد پائیزی عبوس­تر شد و انگار که داشت با او سوگواری می­کرد.

ناگهان صدای غرش شکستن چیزی به گوش آمد و قسمتی از دیوار عظیم فرو ریخت و در زیر آن کپه ای از باقیمانده بدنهای تمام بردگانی که مرده بودند نمایان شد.

با دیدن کپه استخوان، بانو منگ­جیانگ شگفت زده بود که چطور می­تواند باقیمانده شوهرش را پیدا کند. سپس به یاد آورد که مسنترها اغلب می­گفتند که: استخوان شخص مرده فقط می­تواند خون شخص مرده را به خود جذب کند." او انگشت اشاره­اش را چاک داد و خونش را روی استخوانها ریخت. سرآخر استخوانهای شوهرش را پیدا کرد. بعلاوه توانست دکمه هایی را که برای لباس شوهرش دوخته بود را پیدا کند.

بانو منگ­ جیانگ همچون همسری عاشق و وفادار شوهرش را با تشریفات مذهبی به خاک سپرد.

افسانه­ای میگوید که آن قسمت از دیوار بزرگ که توسط اشکهای بانو منگ­جیانگ فرو ریخت هرگز نمیتوانست دوباره بازسازی شود و بمحض ساخته شدن دوباره فرو می­ریخت. بانو منگ­جیانگ همچون افسانه­ای قهرمانانه گشت که عمیقا توسط نسلهای بعد مردم چین گرامی داشته شد.

معبد بانو منگ­ جیانگ، اولین بار حدود 1000 سال پیش در سلسله امپراتوری سونگ بنا شد که تا به امروز پابرجاست و در آن مردم به عبادت می­پردازند و آن در قسمت شرق محل شروع دیوار بزرگ واقع شده است.

مرجع: این داستان یک افسانه چینی کهن است که با حالتهای مختلفی نگارش شده است. تالیف و ترجمه از پرسنل اپک تایمز

http://en.epochtimes.com/news/6-8-2/44537.html

 


بازگشت به صفحه اصلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:53  توسط | 

خدا به حد افراط به كسي عشق نمي ورزد

در مسير روم به سان مارينو در ماشين داستان تفكر برانگيزي را دربارة خدا شنيدم .

يك خواننده اُپراي سوپرانوي مشهور در اروپا بود كه در 30 سالگي در تمام دنيا شناخته شده بود. او باشوهري بسيار خوب ازدواج كرده بود و خانوادة خوبي داشت. روزي به كشور همسايه براي برگزاري كنسرت رفت ،بليط ها از يك سال پيش بفروش رفته بودند. كنسرت بسيار موفقيت آميز بود و بخوبي استقبال شد. بعد از كنسرت با شوهر و پسرش به بيرون از سالن تئاتر رفتند و طرفدارانش بسرعت به دور آنها حلقه زدند.

همگي با حيرت و شگفتي با او صحبت مي كردند.

بعضي از مردم براي رسيدن او به محبوبيت و براي انتخاب او در خانه ملي اُپرا و در بازي در تئاتر، بعد از اتمام دانشگاهش، چاپلوسي او را مي كردند. بعضي از مردم بخاطر آنكه در 25 سالگي توانسته بود برترين خواننده سوپرانوي دنيا شود چاپلوسي اش را مي كردند. بعضي از مردم بخاطر آنكه شوهرِ پولدارش صاحب كارخانة بزرگي است و اينكه پسر كوچك زيبايي دارد كه هميشه لبخند مي زند، چاپلوسي اش كردند.

در تمام مدت، او چيزي نگفت و فقط گوش كرد. وقتي مردم صحبتشان تمام شد، او به آرامي شروع به صحبت كرد، "در ابتدا مي خواهم براي تحسينهاي شما از من و خانواده ام تشكر كنم و اميدوارم باشما از تمام اينها لذت ببرم. با اينحال، شما فقط يك روي آنرا نگاه ميكنيد و طرف ديگر را نمي بينيد. واقعيت اين است كه پسربچة زيبايي كه درباره اش حرف زديد و گفتيد كه همواره لبخند مي زند متأسفانه لال است. بعلاوه او خواهر بزرگتري دارد كه جنون جواني (اسكيزوفرنيك ) دارد و بايد تمام سال در درون اتاقي با پنجره هاي با ميله هاي آهني باشد."

همگي از صحبتهاي خوانندة سوپرانو شكه شدند و ديگر حرفي نزدند. به يكديگر نگاه كردند، و باور كردن آن برايشان سخت بود. خواننده سوپرانو به آرامي ادامه داد :"اين چه چيزي به ما مي گويد ؟ ميترسم كه فقط يك توضيح وجود داشته باشد، اينكه خدا به حد افراط به كسي عشق و محبت نمي ورزد."

بعد از گفتن آخرين جملاتش، مردم بازهم ساكت بودند. اما بجاي نصيحت و حيرت فكر مي كردند، با دقت فكر ميكردند.

متن انگليسي:  

http://www.pureinsight.org/node/5286

متن چيني:

http://xinsheng.net/xs/gb/da4print.asp?ID=42628


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:53  توسط | 

درباره تزكيه گفتار شخص

نويسنده: كينگ يان 

شاخه فرهنگ باستاني

خانم زيه، مادر مشهورترين اديب امپراتوري سونگ بنام ووهه بود. او در آموزش فرزندش بي نهايت سختگير بود. وقتي ووهه با يك مهمان صحبت ميكرد، مادرش مخفيانه به صحبتهايشان گوش مي داد تا مطمئن شود فرزندش چيزي نخواهد گفت كه به تقوا و فضيلتش(شرافتش) صدمه بزند.

روزي ووهه با يك مهمان درباره كاستي هاي شخص ديگري صحبت ميكرد. مادرش خيلي عصباني بود و بعد از آنكه مهمانشان رفت با يك چوب ووهه را يكصد بار زد.

اقوامش پادرمياني كردند و به او گفتند:" در ميان اديبان و دانشمندان انتقاد از ديگران چيز غير معمولي نيست و مشكل بزرگي محسوب نمي شود. با اين وجود تو او را به سختي مي زني."

مادر آهي كشيد و گفت:" شنيده ام والديني كه دخترانشان را دوست دارند آرزو دارند كه دخترانشان با اديبان هوشيار ازدواج كنند. من فقط يك پسر دارم و مي خواهم كه عدالت و اخلاقيات را بداند. اگر او با احتياط و باتوجه صحبت نكند پس معلوم است كه مادرش را فراموش كرده است. آيا شخص بايد اين چنين خودش را اداره كند؟" او بي اختيار گريه كرد و از غذا خوردن اجتناب كرد.

فرهنگ باستاني احتياط در صحبت را در درجه اول قرار مي دهد. چرخه هاي تزكيه نيز بر تزكيه(پالايش) گفتار تاكيد مي كنند. به اين دليل كه صحبت مي تواند بيشتر از يك تفنگ يا چاقوي تيز به ديگران صدمه برساند. وقتي كسي چيزي را ادا مي كند، ديگر نمي تواند كلماتش را پس بگيرد و ميتواند دشمني و كارما(ماده سياه ناشي از انجام كار بد) بوجود آورد.

شخصي دانا و پرهيزكار در تزكيه به گفتار خود توجه دارد و در خفا درباره كوتاهي هاي ديگران صحبت نمي كند. آنها تنها با احترام اشتباه ديگران را تصحيح مي كنند و چيز درست را به آنها پيشنهاد مي كنند و به خودشان نظر مي اندازند كه آيا خودشان هم چنان اشتباهي را دارند.

ووهه تحت راهنمايي هاي مادرش همواره مراقب رفتار خود بود و به تقوا و پرهيزكاري و شرافت خود توجه داشت و يك شخصيت برجسته و والا مقام دوران خودش شد.

متن انگليسي:  

http://www.pureinsight.org/node/5334

متن چيني:

http://xinsheng.net/xs/articles/gb/2008/4/19/43092.htm




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:53  توسط | 

يك داستان واقعي: داستاني از تحمل

در زمانهای باستان، فرزانه ای بود که رئیس یک گروه تئاتر بود. او و گروهش برای پیدا کردن مردم با روابط تقدیری از آواز و رقص استفاده میکردند. از این رو همواره در سفر بودند. روزی به شهری در قسمت میانه چین رسیدند و تصمیم گرفتند که مدتی آنجا بمانند.

یک روز همسر این معلم که رئیس گروه تئاتر بود برای خرید مفتولهای نازک فلزی ارزان قیمت به یک مغازه رفت و مقدار زیادی مفتول خرید. آنقدر زیاد که مجبور بود با دو دستش آن را حمل کند. مغازه دار و شاگردانش وانمود کردند که می­خواهند به او کمک کنند و مفتولها را در دستانش و تا بالای سینه­ اش انبار کردند و در همان حین کیف او را زدند. در گروه تئاتر پسر بچه 12 ساله­ای بود که بخاطر دلایلی دیر به شهر آمد و ناگهان همسر معلمش را دید و با عجله رفت که به او کمک کند.

وقتی شاگرد مغازه پسرک خسته را دید، فرصت دیگری برای دزدی پیدا کرد و وقتی مفتولهای فلزی رو بر روی دستان لیان انباشته می­کرد دستش را به داخل کیف لیان برد و لیان سریعا ً با یک دستش دست شاگرد را گرفت. و با صدایی آرام از او پرسید: آیا کیف آن خانم را نیز همینطوری دزدیدی؟" شاگرد مغازه ترسیده بود و نمی­دانست چه کار کند و به مغازه دار گفت:" او همه چیز را می­داند، چه کار کنیم؟"

لیان گفت:" به عنوان یک بازاری، باید با صداقت و درستی پول در بیاوری. آن خانم هم بچه دار است و هم از پدر و مادرش نگهداری می­کند و او به آن پول نیاز دارد. نحوه پول درآوردن شما خیلی کثیف است. اگر پول می­خواهی خودم به تو می­دهم، اما باید پول آن خانم را پس دهی."

مغازه­ دار خنده موزیانه­ای کرد و کیف لیان را باز کرد و دید که 1000 وِن پول در آن بود(وِن پول رایج چین باستان بود) و به لیان گفت:" پس این تو هستی که باید پول را پس دهی" و بعد با صدای بلند فریاد زد:" این دزد را بگیرید! این دزد را بگیرید!"

با مواجه شدن با چنین پست فطرتی و حیله­ ای، لیان دیگر قادر به گفتن چیزی نبود و مردم دور او جمع شدند و تا آنجا که می­شد او را زدند. مغازه­ دار از چند تا از همدستانش خواست که او را محکم با طناب ببندند. بعد به زور به او 3 بطری شراب خوراندند. و او را پیش رئیس گروه تئاتر بردند تا او را مجبور به معذرت خواهی و زانو زدن کنند و از مردم خواستند که به آنجا بیایند. مردم لیان را مسخره و او را لعنت میکردند.

شاگردان تئاتر حقیقت را نمی­دانستند و به همراه زن رئیس به جلو رفتند و آنها نیز او را سرزنش کردند. لیان سکوت اختیار کرد و زانو زد و برای روزهای بسیار در آن حالت ماند. در همان حین معلمش بارها از کنارش گذشت ولی به او نگاه نکرد و چیزی نگفت.

لیان نفهمید چند روز گذشته و هنوز هم در هوای آزاد زانو زده بود و از باد و باران، از آفتاب سوزان و بدگویی و اراجیف رنج می­برد. با این حال لیان اصلا ً شاکی نشد و کینه به دل نگرفت و مهم نبود که چه چیزی میشنوید، باز هم ساکت بود.

در نیمه شبی، معلم به کنارش آمد و طناب را باز کرد. لبخند زد و گفت:" من همه چیز را می­دانم. تو امتحان را گذراندی." لیان از شدت اشک منفجر شد و از اینکه معلم سرپرستی او را پذیرفت، تشکر کرد.

ترجمه از سايت فالون دافاي:

http://www.pureinsight.org/node/5513


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:53  توسط | 

داستان تاريخي:مقايسه مهارت پزشكي

فرمانروا وِن هوا از بيان چواِ پرسيد :"شنيده ام كه شما و برادرانتان دكتر هستيد . مهارتهاي پزشكي كدام يك از شما بهتر است ؟". بيان چواِ جواب داد :" مهارت برادر بزرگتر من بهترين است و مهارت برادر دوّمم كه از من بزرگتر است دومين است و من آخري هستم ." فرمانروا وِن هوا پرسید :" آيا مي تواني بيشتر توضيح دهي ؟"

بيان چواِ گفت :" برادر بزرگترِ من بر مداواي بيمار به اسانسها تكيه مي كند و بيماران را با از بين بردن منبع بيماري قبل از آنكه بيماري شكل بگيرد درمان مي كند. اين دليل آن است كه چرا شهرت او از خانه فراتر نرفته است . برادر دوّمم درست وقتي كه بيمار علائم كمي از خود نشان مي دهد او را درمان مي كند ، پس به اين دليل شهرت او از بين همسايه­ هاي ما فراتر نرفته است . مِتُدِ درماني من در درمان بيماران پيچيده­تر است. من نبض ميگيرم، راه درمان پيشنهاد مي كنم، طب سوزني و چيزهايي شبيه آنرا انجام ميدهم . معمولاً بيماران ِمن در وضعيت خطرناكي قرار دارند و بدين دليل فكر ميكنند كه مهارت پزشكي من همچون الماس، بسيار نادر است. حتي خيلي از فرمانروايان دربارة مهارت من مي دانند.

از هنگوانزي : مهارت برادران بيان چواِ در پزشكي

ترجمه از سايت فالون دافاي :

 http://www.pureinsight.org/node/5115

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:53  توسط | 

تقوا ، شادي و شانس

شويان، در دورة امپراطوري سونگ، كودكي صادق و باهوش بود. او مقاله­هاي بسيار خوبي را در 7 سالگي نوشته بود. او آنقدر در 15 سالگي با استعداد بود كه توسط امپراطور به سِمَت قاضي استان منصوب شد. با آنكه شانس اين را داشت كه مستقيماً به امپراطور معرفي شود، ولي در امتحانی شركت كرد كه 3100 نفر شركت كننده داشت. وقتي امتحان شروع شد و فهميد كه سوألات را قبلاً حل كرده بود و تكراري بود، دستش را بالا گرفت و با مدير امتحانات صحبت كرد:" جناب، من اين سوأل را قبلاً حل كرده­ ام. من امتحان عادلانه اي مي خواهم. آيا مي­توانيد يك سوأل عادلانه به من بدهيد ؟"

درخواستش صادقانه بود. وقتي سؤال جديد را گرفت، آنرا به دقت خواند. براي لحظه­ اي فكر كرد و بدون توقف شروع به نوشتن كرد. رئيس امتحانات از استعداد او تعجب زده بود. اول اينكه با وجود برتريِ او و امكان معرفي ­اش به امپراطور­، خواست كه در امتحان شركت كند­. بعد هم خواست كه سوأل جديدي به او بدهند.­ صداقت برايش احترام كسب كرد. نه تنها خبرش در ميان ديگر شركت­ كنندگان پخش شد، بلكه حتي امپراطور از آن آگاه شد. امپراطور شويان را احضار كرد و او را تحسين كرد :"تو نه تنها داراي استعداد واقعي و درستي هستي، بلكه تقواي صداقت را نيز داري "اين تقوا به شويان كمك كرد كه بعدها به مقام (totem pole)محافظ پرچم برسد .  

صداقت و تقوا به طور طبيعي خوشبختي را با خود بهمراه مي آورد. بنابراين هركس بايد مايملكش را از يك راه درست كسب كند. امروزه در جامعه مدرن ،بعضي از مردم ثروتشان را از راه صدمه زدن به ديگران و روشهاي بي­ شرمانه بدست مي آورند. براي مثال ، جان وو در نونگ باشي يك معاون دادگاه بود. در 20 جولي 2007 او مأموريت غير قانوني محكوم كردن تمرين كنندگان فالون گونگ را و همچنين پاداش بزرگ مالي را نيز بهمراه آن پذيرفت. مادرش براي منصرف كردن او از اين موضوع تلاش كرد و به او هشدار داد كه تمامي تمرين كنندگان فالون گونگ مردمي خوب و عاري از نفس هستند. او گفت : " به هيچ چيزي كه براي من اتفاق خواهد افتاد اهميتي نمي دهم. چرا اين فرصت را براي پول بدست آوردن از دست بدهم ؟" بعد از چند روز ،در اداره به زمين افتاد و روز بعد از سكته مغزي مُرد. او تنها فرزند خانواده­اش بود، او همسر، پسر و مادرش را به دليل محافظت از آنها (با درآوردن پول كثيف )ترك كرد . مادرش اعتقاد دارد كه مرگش به خاطر مجازات كارمايي­ اش بود (مجارات ناشي از عمل گناه آميز).

آنهايي كه مثل جان وو با آسيب زدن و خسارت وارد كردن به ديگران بدنبال ثروت و به اصطلاح "شادي " هستند ،قلب پاك مهربان را كه در ذات طبيعي انسان است را از دست مي دهند . در واقع فقط تقواهايي مثل صداقت و درستكاري مي تواند منجرب به ثروت و خوشبختي در راهي درست و پايدار شود .

با صحبت كردن دربارة خوشبختي ، با مثالي از يك برنامه به نام " رؤياي كوتاه " مي توانم توضيحاتم را تكميل كنم ."رؤياي كوتاه " برنامه اي از گروه نمايشهاي رقص الهي از نمايش­هاي سال جديد چيني مي باشد . برنامه يك داستان باستاني را به تصوير كشيد. در داستان، يك تائوئيست (پيرو راه تائو (دائو)) يك شاگرد را تشويق به دنبال كردن تزكيه مذهبي كرد. وقتي كه ذهن شاگرد با پول و ثروت مشغول شد، تصميم گرفت كه ديگر خودش را تزكيه نكند. براي بيدار (هشيار) كردن شاگرد، تائوئيست يك رؤيا براي شاگرد ساخت و او در حالي كه منتظر پخته شدن غذايش بود به خواب رفت و در خواب ديد كه به مرتبه اي بالا رسيده، با دختري زيبا ازدواج كرده ؛خانواده بزرگي دارد و ثروت و كاميابي بزرگي به هم زده است. با اين وجود در خواب، او و خانواده اش ناگهان به خاطر اختلاس او، به مرگ محكوم شدند. رؤيا سالهاي بسياري از زندگي آشفته ­اش را به تصوير كشيد. وقتي بيدار شد، برنج آماده شده بود. شاگرد ياد گرفت كه زندگي همچون يك روياست؛ شهرت و خوشبختي زودگذرند. چندين سال مي تواند در يك لحظه از جلوي چشمان بگذرد. سپس او در مقابل تائوئيست زانو زد و از او خواست كه او را در راه تزكيه راهنمايي كند. از آنجا كه خوشبختي زودگذر است، چرا او بايد آن كارها را براي فرسوده كردن و خسته كردن ذهنش و نهايتاً آسيب رساندن به خودش انجام دهد؟ 

ترجمه از سايت فالون دافاي :

http://www.pureinsight.org/node/5382

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:53  توسط | 

داستان راهب بزرگ بوديست ،داشينگ

بدن بسياري از راهبان بوديستي با تقواي عظيم در كوه جياها بعد از مرگشان سالم باقي مانده و فاسد نشده است.

راهب داشينگ در پايان دوران امپراطوري چينگ 1911- 1636 بعد از ميلاد زندگي مي كرد . او يكي از آن راهبان بود . مريدان راهب داشينگ بدنش را در يك كوزه بزرگ گذاشتند. وقتي كوزه را 3 سال بعد باز كردند، بدن راهب داشينگ نرم مانده بود و طوري به نظر مي رسيد كه او تازه در گذشته است .

راهب داشينگ مردي خيرخواه و بخشنده بود. در طول زندگيش از سختي هاي بسياري رنج برد و در تمرين تزكيه­ي بوديست بسيار كوشا بود. داستان زير مثالي از درجه­ي بردباري و صبر فوق العاده او است .

در دامنه كوه جيا ها، خانواده­ ي ثروتمندي زندگي مي­كرد كه يك دختر به نام زيااُهاي داشت و در سنين كودكي قول و قرار ازدواجش را با خانواده ­ي ثروتمندي بستند.

3 سال قبل از تاريخ عروسي، زيااُهاي يك پسر بچه به دنيا آورد. والدينش بسيارمتعجب و نااميد بودند و مي خواستند كه حقيقت را بدنند. سرآخر زيااُهاي به والدينش گفت كه :"يك بار براي احترام گذاشتن به بودا به معبد كوه جياهاي رفتم و راهب داشينگ به من تجاوز كرد و حامله شدم ."پدرش عصباني بود. خدمتگزارانش را جمع كرد و به كوه جياهاي رفت و به معبد يورش بردند. او راهب داشينگ را براي عياشي شرم آورش لعنت گفت و با خدمتكارانش نفرتشان را با زدن راهب داشينگ خالي كردند. سر آخر كودك را براي او آورد و از داشينگ خواست كه كودك را قبول كند. راهب داشينگ در طول ماجرا ساكت و آرام بود. پسر بچه را قبول كرد و با حالتي شكر و دعا از "بودا آميتابا "تشكر كرد.

حيثيت راهب داشينگ ناگهان خدشه دار شد. او قبلاً يكي از راهبان بسيار محترم بود، اما حالا او به وجه و حيثيت منظر يك راهب بودن صدمه زده است. به هر جايي كه ميرفت مردم به او مي خنديدند و او را لعنت و ناسزا مي كردند. با اين حال به نظر ميرسيد كه راهب داشينگ به تمام تنشها و كشمكش­ها بي­تفاوت باشد. هر روز براي گدايي و خريدن شير بچه از كوه جياُاي به پايين مي­رفت. تحت مراقبت­هاي او كودك به سرعت رشد كرد و قوي و تيز هوش شد .

3 سال به سرعت گذشت .

با وجود تجاوز شرم آور، عروسي در روز مقرر بر طبق برنامه برگزار شد. شب عروسي، داماد             مي­ خواست كه پي ببرد كه فرزندش چه شده. و عروس تمام ماجرا را گريه­ كنان به او گفت. روز بعد داماد به پدر و مادر خودش حقيقت را گفت و گفت كه دو نفري ملاقاتي داشتند و آن، دليل حامله شدن زيااُهاي و تولد بچه در 3 سال پيش بود. اين همان دليلي بود كه چرا با وجود آن رسوايي به ازدواج با زيااُهاي پافشاري مي­كرد. زيااُهاي بمنظور حفظ اعتبار شوهر آينده­اش دروغ گفت و براي راهب داشينگ پاپوش دوخت.

سه روز بعد از عروسي وقتي كه بر طبق رسوم چيني زيااِهاي والدينش را ملاقات كرد، فرصتي را پيدا كرد كه به آنها حقيقت را بگويد. در آن لحضه پدر و مادرش از موقعي كه ماجراي ناگهاني بچه­ دار شدن او را فهميدند، تعجب ­زده ­تر بودند. آنها از عمل اشتباهشان در مورد راهب بيگناه و رها كردن نوه خودشان پشيمان بودند.

هر دو خانواده ­ها با عجله به معبد رفتند. در مقابل راهب داشينگ زانو زدند و از او طلب بخشش كردند و از او خواستند كه بچه را به آنها برگرداند. راهب داشينگ با لبخندي بزرگ بر لبانش كودك را آماده كرد و با احترام بسيار او را به دستان زيااُهاي سپرد. انگار كه براي او هيچ اتفاقي نيفتاده و به آنها با لهني باور نكردني گفت:"بودا آميتاباها ! كودك را برگردان!" بعد براي خداحافظي دستانش را جلو سينه­اش بالا گرفت و با لبخند بزرگي بر لب به اتاق مديتيشن رفت.

از آن به بعد، تمامي راهب­ها در معبد و مردم محل، بيش از قبل حيران او بودند.

آدرس متن انگليسي:

http://www.clearwisdom.net/emh/articles/2005/11/29/67387.html

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:53  توسط | 

داستان تاريخي : تفكر فراخ و بازِ  بااو شويا

 

چي داو بااو شويا يك شهروند در منطقة چي بود. بهار و خزان عمر او از 777 تا 476 قبل از میلاد بود.

او و گوان جونگ شريك تجاري هم بودند. گوان جونگ فقير بود وهميشه بيشترازاو ازشغلشان سود  مي بُرد. اما بااو شويا در تمام مدت با او به خوبي رفتار ميكرد و هرگز در اين مورد از او شاكي نبود .

 

بعدها بااو شويا به خدمت شاهزاده زيا او باي در آمد ، درحالي كه گوان جونگ به شاهزاده جيو پیوست، زيااو باي و جيو بر سر پادشاهي با هم جنگيدند .زيااو باي پيروز شد و به امپراطور چي هوانگونگ معروف شد. شاهزاده جيو كشته شد و گوان جونگ زنداني شد .

 

بخاطر بااو شويا ،گوان جونگ را آزاد كردند و او به گوان پيشنهاد كرد كه نخست وزير امپراطور چي هوانگونگ و زيردست او شود . بعد از اينكه گوان جونگ به نخست وزيري منصوب شد، به خاطر گوان امپراطور چي هوان گونگ ،خيلي سريع به رياست تمام اربابان زمين دار تبديل شد .چي با ديگر   اربابان زمين دار متحد شد و كشور را فتح كرد .

 

فرزندان بااو شويا براي ده ها سال از سمتهاي اداري لذت بردند . بيشترآنها به مقامات بالاي دربار رسيدند. مردم بندرت استعداد گوان جونگ را تحسين مي كنند .ولي در عوض ،فكرِ بازِ بااو شويا و  قدرت انتخاب شخص بااستعداد او را تحسين مي كنند .

 

از ثبت شده هاي تاريخي

 

ترجمه از سايت فالون دافاي :  

http://pureinsight.org/node/5057

 

 

 


Translated from:

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:52  توسط | 

ضد انسانيت : بدنبال موفقيت بودن با استفاده از افراد لايق و ماهر

نوشته زنگ يين

دو نفر بودند كه دريك طبقه ساختمان يك مجتمع زندگي ميكردند و نهالهاي گل زيادي در بالكنهاشان داشتند .تفاوت در اين بود كه در واحدی كه آقاي فنگ در آن زندگي ميكرد گلها به خوبي رشد مي كردندولي گلهاي واحدی كه خانم  وو در آن مستقر بود مرده بودند . 

خانم وو از اين بابت دلسرد شد و پول زيادي رو براي گلها صرف مي كرد و هر فصل جديد گلهاي جديدي مي خريد . اما آقاي فنگ بندرت گلهاي جديد رو مي خريد و بندرت به گلفروشي سر ميزد . ظاهر دو بالكن شبيه هم بود. يك روز خانم وو ديگر نمي توانست جلوي كنجكاو اش را بگيرد و براي پرسيدن نظرات آقاي فنگ در خانه او را زد .

آقاي فنگ گفت : " من ديدم كه شما علاقه زيادي به گلها داريد و مقدار زيادي از آنها مي خريد و پول زيادي خرج مي كنيد ولي گلهاتون آنطور كه مي خواهيد رشد نمي كنند.من نااميدي شمارا درك مي كنم .مشكل اينكه شما دوست داريد آنطور كه مي خواهيد گلها رشد كنند ."

"ديدم كه هر ماه نهال گل مي خريد و بعد از مدتي آنها را دور مي اندازيد . گلهايي كه مي خريد همه پر از گل هستيد و آنهايي كه دور مي اندازيد گلهاي پژمرده و خشكيده اند . حتي من بعضي از گلهاي دور انداخته شما رو در بالكنم دارم ."

آقاي فنگ ادامه داد :"بزرگترين مشكلي كه شما داريد اين است كه فقط نهالهايي كه گل دارند را دوست داريد .اما نهالهايي كه بزودي گل مي دهند و يا فصل گل دادنشان گذشته را دوست نداريد .

شما فقط به زيبايي آنها توجه داريد و هيچ توجهي به گذشته و آيندة آنها نداريد و فقط وقتي آنها گل دارند به آنها كود و آب مي دهيد و واصلاً وقتي كه آب نياز دارند از آنها مراقبت نمي كنيد . نتيجه اش اين است كه هر روز گلهايتان را عوض مي كنيد . به اين خاطر از گلهاي باشكوهتان فقط در مدت كوتاهي لذت مي بريد ."

بعد از شنيدن حرفهاي آقاي فنگ ،خانم وو به فكر غلطش پي بُرد و از آن پس ديگر فقط به گلهاي شكوفه داده توجه نكرد و انرژي اش را صرف نگهداري آنها كرد . در كمتر از نيم سال بالكن خانه اش همچون بالكن خانه آقاي فنگ زيبا شد .

در واقع مردم بسياري همچون خانم وو فكر مي كنند . براي مثال بعضي از مديران مي خواهند كه افراد باهوش را از ديگر شركتها بدزدند و مال خود كنند وساختن محيط مناسب و خوب را براي افاراد يكه در شركتشان كار مي كنن را ناديده مي گيرند . بعضي از مردها فقط وقتي كه همسرشان جوان و زيبا است دوستشان دارند .بعضي از رؤساي باشگاه هاي ورزشي نفرات برتر تيمهاي ديگر را مي گيرند وبعد مي بينند كه آنها بازيكني معمولي ميشوند و يا بعضي مؤسسات فقط به پيروزي توجه مي كنند و نه به روشهاي تحقيقاتي .

آنها فقط شكوفه ها را ميخواهند . اين حالت كه مشتاقانه انتظار دارد كه مردم موفقيتهاي سريع يرا كسب كنند، مردم را به سوي "داروينيزم اجتماعي " سوق مي دهد. مشكلات و توهم آن ممكن است اكنون كه منابع انسان يفراوان است خود را نشان ندهد ولي بعد از 10 يا 12 سال كه جامعه ،جامعه اي توسعه يافته شود ، پس آن چطور خواهد بود؟

اگر عاشق گلها هستيد ، پس نبايد فقط شكوفه هاي آنها را دوست داشته باشيد بلكه دوراني كه گل ندارند را نيز بايد دوست بداريد . دوراني كه براي شكوفه كردن آنها احتياج است . اين قانون مشابهي است كه براي افراد باهوش نيز بكار مي رود .

ترجمه از :

 http://pureinsight.org/node/5316


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:52  توسط | 

داستانهاي خوب از چين: داستان عشق نيولانگ و دختر بافندة آسماني (جینو)

بر طبق يك افسانه در شب هفتم از هشتمين ماه قمري چيني ، نيولانگ چوپان و جينو (دختر آسماني )از ميان راه شيري به بالاي پُل پرستوها براي سالگرد ملاقاتشان و دیدن همدیگر مسافرت مي كنند. داستان عشق بين نيولانگ ودختر آسماني مدتهاي مديدي است كه توسط چيني ها گفته مي شود .

جينو جوانترين دختر پادشاه آسماني بود و در بافندگي هر طرح و رنگي مهارت داشت .وقتي به هفت رنگِ رنگين كمان و آسمانهاي درخشان نگاه مي كني حتماً بايد دست ساخت دختر بافنده آسماني باشد .

نيولانگ چوپاني بود كه در خانوادة فقيري در جنوب چين زندگي ميكرد. وقتي جوان بود ،والدينش فوت کردند و با مشكلات بسیاری بزرگ شد . او به تنهايي زندگي مي كرد و براي گذراندن زندگي از گاوها نگهداري مي كرد. او صادق ، مهربان و كوشا بود ولي فقير و نمي توانست زني را براي ازدواج پيدا كند .

يك روز ،وقتي گاوها را در چمنزار به چرا بُرده بود ، او 9 دختر آسماني را ديد كه گوشة رودخانه فرود آمدند . او براي ديد زدن در كنار درختان مخفي شد. دخترها لباسهاي رنگارنگشان را درآوردند ودر كنار ساحل رودخانه گذاشتند وشروع به بازي در آب كردند . نيولانگ محو زيبايي آنان، مخصوصاً جوانترين آنها شده بود .هماني كه چشمان نيولانگ از او تكان نمي خورد.

يكي از گاوهايي كه او سالهاي بسيار به چرا برده بود، ناگهان شروع به حرف زدن كرد. اوگفت :"او دختر بافنده ملكوتي است .فكرنمي كني اگر لباس او را مخفي كني ،قادر نيست كه برگردد؟ او مي ماند و با تو ازدواج مي كند ." گاو به او گفت كه كدام لباس مال جينو بود . 

 چند لحظه بعد همة دخترها آمادة رفتن بودند ،ولي جينو دختر بافندة آسمان جا ماند چرا كه نمي توانست لباسش را پيدا كند و نمي توانست به آسمان صعود كند . نيولانگ از پشت درختان بيرون آمد و لباسهاي او را پس داد .اكنون ديگر زمان برگشتنش به آسمان گذشته بود .

نيولانگ از دختر بافنده آسمان درخواست ازدواج كرد. او درحالي كه از قايم كردن لباسهايش خوشحال نبود و ديد كه نيولانگ مرد خوب و مهرباني بود با ازدواج با او موافقت كرد.

نيولانگ وجينو (دختر بافنده آسماني ) زندگي خوشي را باهم داشتند. عاشق هم بودند و به هم احترام مي گذاشتند و به سختي كار مي كردند . دستان چيرة جينو ،خانة ساده نيولانگ را به يك خانة گرم و زیبا تبديل كرد.

2سال گذشت و صاحب يك دختر و يك پسرشدند.

2 سال برروي زمين معادل يك لحظه در آسمانهاست. به محض اينكه خواهرهاي جينو به بهشت برگشتند ،پادشاه بهشتي(چینی ها اعتقاد به وجود چندین بهشت یا همان فردوس دارند) پي بُرد كه كوچكترين دخترش گم شده است .ونگاه كرد و ديد كه او با يك انسان فاني در روي زمين ازدواج كرده . او عصباني شد و از ملكه اجازه خواست كه سپاهي را براي برگرداندن جينو به زمين بفرستد.

در زمين ،ناگهان آسمان تيره شد و باد شروع به وزيدن گرفت .لحظه اي بعد سربازان آسماني براي بُردن جينو آمدند.

آنها فكر چنين روزي را نمي كردند و نيولانگ هنوز شُك زده بود و نا اُميد شد .آنها فرزندانش را در 2 سبد گذاشتند و سبد را نيزه بر دوش خود گذاشتند ،نيولانگ به دنبال كسي كه زنش را داشت مي بُرد دويد . همان لحظه كه سربازان با جينو در حال صعود به آسمان بودند ، نيولانگ نيز ديد كه دارد با آنها به بالا مي رود. او به جلو جهید و فاصلة بين او و زنش كمتر و كمتر شد .

در آن لحظه ملكة بهشت ، گيرة مويش را در جلوي نيولانگ انداخت و گيره فوراً تبديل به يك رودخانه شد و او را از زنش دور كرد .اين رودخانه را بعدها راه شيره نام نهادند .

نيو لانگ و دختر بافندة آسمان به همديگر نگاه مي كردند و اشك مي ريختند و آرزو داشتند كه هر كدام در كنار ديگري مي بودند .تحت تأثير عشق زيادشان پرستوها يك پُل از بدنشان برروي رودخانه بوجود آوردند.

ملكه آسمان با ديدن عشق نيولانگ وجينو به آنها اجازه داد كه يك بار درسال همديگر را ببينند .در غروب روزي كه از هم جدا شدند ، روزهفتم از ماه هفتم .

 امشب شما پي مي بريد كه پرستوهاي كمي در آسمان پرواز مي كنند، چرا كه بيشتر آنها براي فرم دادن به پُل آسماني رفته اند . اگر باد آرامي بوزد وبه دقت گوش كني مي تواني زمزمة نيولانگ ودختر بافندة آسماني جينو را درحال عشق ورزيدن و اظهار علاقه به يكديگر را بشنوي .

منبع : اين يك داستان باستاني چيني است كه به حالتهاي مختلف گفته مي شود . 

http://en.epochtimes.com/news/6-8-30/45504.html



A couple lays candle lights on the Houhai Lake to make wishes during the Double-Seven Festival in Beijing, China. Double-Seven Festival falls on the seventh night of the seventh lunar month. The festival originates from a romantic legend of lovers, the cowherd Niu Lang and Weaver Maiden (Zhinu), who were separated by the Heavenly King. Story says that the couple reunites across the Milky Way once a year on the seventh day of the seventh lunar month. (China Photos/Getty Images)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:52  توسط | 
 

داستانهاي خوب چيني : عدالت و بي عدالتي ! داستان يك دختر خوب

اين داستان دربارة يك دختر خوب است كه در دورة امپراطوري سونگ در هزار سال پيش زندگي ميكرد . اين دختر نه تنها فقير بود بلكه شَل (فَلَج )هم بود. بيشتر از همه اينكه وقتي خيلي جوان بود والدينش را هم از دست داد و براي زنده ماندن به گدايي و كمك روستائيان تكيه مي كرد .

رودخانه اي در كنار روستا بود و اهالي روستا براي جمع آوري هيزم و كشاورزي زمينهاي آن طرف بايد به سختي از آنجا مي گذشتند .در فصول باراني رودخانه غيرقابل عبور مي شد . روستائيان به اين وضعيت عادت كرده بودند ولي دختر كوچك نظر متفاوتي داشت .

هر روز از آن نزديكي سنگها را برمي داشت و در يك قسمت از رودخانه مي انداخت و روي هم انباشته مي كرد . او گفت كه مي خواهد براي ساخت يك پُل سنگي كه مردم بتوانند به آساني از آن عبور كنند كمك كند.در ابتدا بزرگترها به رؤياي او خنديدند .

اما بعد از مدتي ديدند كه توده سنگها بزرگتر شده  .پس فكرشان را عوض شد و در جمع آوري سنگها به دخترك كمك كردند .

بزرودي توده سنگها در ساحل رودخانه آنقدر بزرگ شد كه روستائيان يك پُل ساز را براي ساخت يك پُل سنگي دعوت كردند .دخترك تمام وقتش را براي كمك به پُل ساز صرف كرد.

درست وقتي كه پُل نزديك تمام شدن بود، در هنگام جمع آوري سنگها اتفاقي افتاد و دخترك به شدت زخمي شد . او زنده ماند ولي هر دو چشمش كور شد . در هرحال بازهم تا آنجا كه مي توانست كمك كرد ،اهالي روستا در مورد بي عدالتي آسمان و بهشت در حق دختر خوب افسوس خوردند .

وقتی اهالي روستا ساخت پل را جشن گرفتند ،همگي براي دختر خوب ناراحت بودند. او همچنين فقير و شَل و كور بود . چه كسي باعث اين همه چيز بوده؟ با اين وجود دخترك براي خودش ناراحت نبود و لبخند مي زد و شادي واقعي را به اهالي روستا نشان مي داد .

  ناگهان يك طوفان غيرمنتظره اي آمد ،وتمام خاكهاي پُل جديد را شست و با خود بُرد. بعد از اصابت ساعقه صداي رعد مهيبي آمد ، مردم  وقتي كه فهميدند دخترك بخاطر اصابت ساعقه مرده ،حيرانِ حيران شدند . آنها نمي توانستند پي ببرند كه چرا فلك و فردوس (عالم روحاني ) نسبت به دختر خوب اينقدر بي رحم است .

آقاي بااو جِنگ يك رئيس دادگاه بسيار محترم و يك قاضي سلطنتي بود. تصادفي از آن منطقه رد مي شد. اهالي روستا بااو را متوقف كردند و داستان دختر خوب را به او گفتند و از او پرسيدند كه چرا افلاك اينقدر بيرحم بوده؟ بااو جوابي نداشت . با شنيدن داستان غمگين شد وكلمات زير را نوشت : نه كار شر بكن و نه كار خوب بكن.

به محض برگشتن به دربار سلطنتي ،امپراطور او را براي يك ديدار خصوصي فراخواند . شبِ قبل امپراطور يك پسر نورسیده داشت ، اما هَمَش (بي وقفه )گريه مي كرد و هيچكسي نمي دانست كه با او چه كار بكند . قاضی بااو به نورسيده نگاه كرد و از ديدن پوست سالم او حيران و تعجب زده بود . دست نوزاد را گرفت و وقتي كلماتِ  نه كار شر بكن نه كار خوب بكن ، همان كلماتي كه وقتي داستان دخترِخوب را شنيده بود، نوشت را ديد، شكه شد  رنگ از چهره اش پرید . سريعاً تلاش كرد كه آن كلمات را از دست نوزاد پاك كند و آن كلمات فوراً غيب شدند .

وقتي كه امپراطور ديد نشانه روي دست پسرش ناپديد شده، بسيار مضطرب شد وترسيد كه بااو نشانه شانس پسرش را از بين برده . بعد بااو داستان دختر خوب را و آن كلماتي كه بخاطر غم وناراحتي ای  كه داشت نوشته بود را تعريف كرد .امپراطور گيج شده بود و به قاضی بااو دستور داد كه بدنبال دليلي در دنياي زيرين (دوزخ ) بگردد .

با استفاده از وسايلي كه يك ساحر تدارك ديد ،قاضي بااو به دنياي زيرين (دوزخ ،اسفل ) رفت .پادشاهِ دوزخ حقيقت را به او گفت : دختر روستايي، روحي داشت كه در گذشته مرتكب گناه عظيمي شده بود و خدايان ترتيبي دادند كه كارماهايش (گناهانش) را در سه دوره زندگي پس دهد: اولين دوره زندگي فقير ،تنها و شَل ؛ دومين زندگي كور ؛ و سومين زندگي مردن توسط ساعقه . دختر شَل و فقير بدنيا آمد ، اما آنقدر نسبت به ديگران مهربان بود كه خدايان تصميم گرفتند كه زمان بازپرداختش را به دو دوره زندگي كاهش دهند . پس او كور شد . دخترك هنوز هم شاكي نبود و به اينكه ابتدا دربارة ديگران فكر كند ادامه داد . آنگاه خدايان زمان بازپرداختش را به يك دوره زندگي كاهش دادند و يك ساعقه به او اثابت كرد. پادشاه دوزخ از قاضي بااو پرسيد :"آيا خوب نيست كه كارما (گناه ) سه زندگي را در يك زندگي پس داد ؟"حالا ان روح به اندازه كافي تقوا براي بدنيا آمدن به عنوان يك شاهزاده جمع كرده است .

قاضي بااو كه شغلش برقراري عدالت براي مردم بود ،اكنون درك جديدي از عدالت را ديد كه قبلاً نمي توانست آنرا درك كند . او از يك چيز مطمئن بود .او مي توانست توضيح خوبي به امپراطور بدهد.


منبع :اين داستان از لینک زیر اقتباس شده است:

http://www.minghui.org/mh/articles/2006/2/16/120835.html    

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:52  توسط | 

داستان تاريخي : تفكر فراخ و بازِ  بااو شويا

 

چي داو بااو شويا يك شهروند در منطقة چي بود. بهار و خزان عمر او از 777 تا 476 قبل از میلاد بود.

او و گوان جونگ شريك تجاري هم بودند. گوان جونگ فقير بود وهميشه بيشترازاو ازشغلشان سود  مي بُرد. اما بااو شويا در تمام مدت با او به خوبي رفتار ميكرد و هرگز در اين مورد از او شاكي نبود .

 

بعدها بااو شويا به خدمت شاهزاده زيا او باي در آمد ، درحالي كه گوان جونگ به شاهزاده جيو پیوست، زيااو باي و جيو بر سر پادشاهي با هم جنگيدند .زيااو باي پيروز شد و به امپراطور چي هوانگونگ معروف شد. شاهزاده جيو كشته شد و گوان جونگ زنداني شد .

 

بخاطر بااو شويا ،گوان جونگ را آزاد كردند و او به گوان پيشنهاد كرد كه نخست وزير امپراطور چي هوانگونگ و زيردست او شود . بعد از اينكه گوان جونگ به نخست وزيري منصوب شد، به خاطر گوان امپراطور چي هوان گونگ ،خيلي سريع به رياست تمام اربابان زمين دار تبديل شد .چي با ديگر   اربابان زمين دار متحد شد و كشور را فتح كرد .

 

فرزندان بااو شويا براي ده ها سال از سمتهاي اداري لذت بردند . بيشترآنها به مقامات بالاي دربار رسيدند. مردم بندرت استعداد گوان جونگ را تحسين مي كنند .ولي در عوض ،فكرِ بازِ بااو شويا و  قدرت انتخاب شخص بااستعداد او را تحسين مي كنند .

 

از ثبت شده هاي تاريخي

 

ترجمه از سايت فالون دافاي :  

http://pureinsight.org/node/5057

 

 

 


Translated from:

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:51  توسط | 

داستانی از بودیسم: موکِلا ی کند ذهـن

 

از گائو جنگ

 [pureinsight.org]

در مراکش،در هند حدود 500 راهب در معـبدی که 6 یا 7 مایلی شهر بود زندگی میکردند. همگی آنها  پیک­هو  را سخت کوشانه تمرین میکردند. در میان آنها یک راهب ارشد به نام موکِلا بود که بخاطر "کند ذهنیش" مشهور بود. مهم نبود که مردم چطور مسرّانه به او چیزها را یاد میدادند، او باز هم یاد  نمیگرفت. او حتی نمیتوانست یک ضرب المثـل زِن را از بر بخواند. بنابراین همه 500 پیک­هو حقیرانه به او نگاه میکردند. هیچ کسی دوست نداشت با او باشد بنابراین او همیشه تنها بود.


یک روز پادشاه برای دعوت کردن از همه راهب ها به کاخ مامورانی را فرستاد. موکِلو بخاطر کند ذهنیش خجالت زده بود و از پیوستن به آنها می­ترسید و پس آنکه همه رفتند خیلی ناراحت شد. او یک طناب پیدا کرد، زیر درخت بزرگ ایستاد و خواست که به زنگیش پایان دهد. در آن لحظه بودای موقری در پیش روی او پدیدار شد و به شدّت سرزنشش کرد و گفت: "موکِلا بجای سخت کوش بودن در تزکیه کردن خودت و پیدا کردن کاستیهایت داری چنین کار احمقانه ای انجام میدهی." بودا برای چند ثانیه مکـث کرد و ادامه داد: " تو در زندگی گذشته یک تزکیه کننده با دانشی وسیع و ژرف بودی. اما نمیخواستی به دیگران آموزش بدهی. تو خیلی متکبر بودی و به دیگران توهین می­کردی. این دلیل آن است که چرا در این زندگی به عنوان مجازات کند ذهن هستی. نمیتوانی دیگران را برای این سرزنش کنی. تو مجبوری تمامی اعمال اشتباهت را اصلاح کنی. پایان دادن به زندگیت نمیتواند گناهت را پایان دهد."


گفتار بودا موکِلا را بیدار کرد. موکِلا خیلی شرمسار شد. او در جلوی بودا زانو زد و همه اشتباهاتش را توبه کرد. بودای کریم و نیکخواه ، خطاهایش را علیه او به حساب نیاورد و باز هم او را به شخص خوبی شدن به شرطی که از اشتباهاتش  درس بگیرد ، هـدایت کرد.

سپس بودا صبورانه به موکِلا فـا را آموخت و به او خرد عطا کرد.وقتی که زمانش رسید موکِلا روشن بین گشت و میوه حقیقت (کمال) را بدست آورد. خردش ناگهان آشکار گشت. او قادر بود که فـای ظریف بودا را درک کند و همه چیز را ببیند. بودا می دانست که موکِلا روشن بین شده است. او به موکِلا اصرار کرد که به گردهم آیی پادشاه بپیوندد و به مردم آنجا فـا را آموزش دهد. وقتی که داشت می رفت ،بودا به او گفت : وقـتی که شما ارشد معـبد(صومعه) بودیست بودید 500 مرید داشتید. آن 500 مرید همین 500 پیک هویی که در کاخ هستند ، میباشند. حال هر چه سریعتر به آنجا بروید زیرا آنها منتظر راهنمایی های شما هستند."


پس از پیشنهاد بودا ، موکِلا به کاخ رفت. مهمانی داشت شروع میشد. موکِلا بلندترین صندلی خالی را دید و بیدرنگ آنجا نشست. وقـتی که همه رفتار موکِلا را دیدند فکر کردند که او باید احمق باشد. هیچکس در آن موقع ،در حضور پادشاه چیزی به او نگفت. بعـد از آنکه همه غذاهایشان را تمام کردند، موکِلا بدون هیچ ترسی ایستاد و شروع به آموزش فـا با صدای تاثیر گذار و سیمای باوقارش به 500 پیکچا و مردم دیگری که در آنجا بودند ، کرد. همه متحیر شده بودند.

500 پیچکا خجالت زده شده بودند. آنها فکر میکردند که موکِلا یک احمق بود. امّا در حقیقت او یک موجود روشن بین شده بود.



9 جولی 2006(18/4/1385)


آدرس متن انگلیسی :   



آدرس متن چینی: 

http://www.zhengjian.org/zj/articles/2006/6/25/38262.html

 





+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:51  توسط | 

يك داستان قديمي: آشتي يك زن وشوهر از هم جدا شده

اين داستان فقط يك داستان عشقي تكان دهنده نيست، بلكه اين پاكدامني و فضيلت اجداد ما را در كمك به برآورده کردن آرزوهاي آنها را ميرساند.

زو دِيان  منشي دربار يك شاهزاده در امپراطوري چِن بود . همسرش پرنسس لِچانگ خواهر آخرين امپراطور چِن بود و استعداد و زيبايي حيرت آوري داشت . در همان زمان امپراطوري چِن در حال انحطاط بود و وضعيت سياسي آشفته بود. مردم اصلاً امنيت نداشتند. زو دِيان به زنش گفت : "شايد ما براي هميشه از هم جدا شويم. با زيبايي و جذابيت تو ،حتماً همسر شخص پولدار و قدرتمندي خواهي شد .اگر رابطه تقديري خويشاوندي من و تو به اتمام نرسد ،آنگاه بايد به عهد وپيمان زناشويي خود وفا كنيم .سپس زو يك آينه كوچك برنزي را به دو نيم تقسيم كرد و هر يك نصفي از آنرا برداشتند .او با زنش قراري گذاشت ." در آينده در 15 ژانويه بايد اين تكه برنز را در خيابان بفروشي . واگر آن را ديدم ،آنگاه به دنبال تو خواهم گشت .

بعد از سقوط امپراطوري چِن پرنسس لِچانگ همسر يانگ سو ،كسي شد كه بينهايت علاقهمند به او گشته بود شد. زودِيان در كشور آواره بود وبا سختي بسيار خودش را به پايتخت رسانيد. در 15 ژانويه به يك بازارچه رفت و نيمه ديگر آينه را در مغازه پيرمردي ديد .پيرمرد قيمت بسيار زياد خنده داري را براي آينه گفت و همه مردم براي او خنديدند .زو دِيان پيرمرد را به اقامتگاه قديمي خود برد و همه ماجرا را براي او تعريف كرد .بعد نيمه دوم آينه را بيرون آورد و به نيمه اول آينه پيرمرد چسباند و در روي آينه شعري نوشت :"او و آينه كجا رفتند .اكنون آينه برگشته است .اما او نه .عكس بانو در ماه نيست ولي روشنايي ماه هست ."

وقتي پرنسس لچانگ شعر را ديد ،زار زار گريه كرد و نمي توانست غذا بخورد . وقتي يانگ سو به ماجرا پي بُرد خيلي احساساتي شد و دنبال زو دِيان فرستاد .او تصميم گرفت زنش را به زو پس دهد و به او مقدار زيادي پول هديه كند .

يانگ سو مهماني بزرگي براي خداحافظي با پرنسس ترتيب داد .آنگاه پرنسس شعري نوشت :"امروز بنظر مي آيد در مسافرتم ، محل زندگيم تغيير مي كند. شوهرجديد من با شوهر قديمي ام ديدار كرده است . جرأت خنده يا گريه ندارم . خيلي سخت است كه يك انسان بود .

"بعد آنها به جنوب منطقه رودخانه يانگ تسه رفتند و تا وقت پيري در آنجا به خوبي و خوشي زندگي كردند .  




یک نقاشی قدیمی روی کاغذ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:51  توسط | 

داستانهاي قديمي از چگونگي آموزش دادن ِمادرهاي باتقوا به فرزندانشان

5 جولاي 2008/ نويسنده :جي جِن

مادرهاي خوب بسياري در چين كهن بودند كه به آموزش فرزندانشان توجه خاصي داشتند .داستانهاي زير الهام گرفته از 2 مادر است كه به فرزندانشان صداقت و پاكي را آموزش دادند .

مادر تيان جي از پذيرفتن طلاي رشوه خودداري كرد .

در طول سالهاي جنگ (453 تا 221 قبل از میلاد) ،تيان جي نخست وزير منطقه چي بود و او به عنوان كسي كه به سختي كار مي كرد شناخته مي شد .

يك روز يكي از زير دستان تيان برای آنكه نزد او محبوب تر شود به او100 تيل طلا (معادل 4 كيلوگرم .هر تیل 40 گرم است) هديه كرد. تيان بارها هديه را رد كرد ولي بالاخره آن را پذيرفت و اورا به سِمَت يك ديپلمات گماشت .او به خانه رفت و هديه را به مادرش داد. اما مادرش عصباني شد و شروع به سرزنش او كرد :" اين مقدار طلا از حقوق 3 سال تو هم بيشتر است ،آيا آنرا از مردم دزديدي يا رشوه گرفته اي ؟"

تيان سرش را پايين آورد و ماجرا را به مادرش گفت ، مادرش محترمانه و باوقار به او گفت :شنيده ام كه يك انسان تحصيل كرده بايد مراقب رفتارش باشد ،نيك نامي اش را گرامي بدارد و هرگز چيزي را كه متعلق به او نيست نگيرد . يك مرد تحصيل كرده نبايد چيزي براي مخفي كردن داشته باشد و نباید ديگران را فريب دهد و يا از ديگران سوء استفاده كند. يك انسان تحصيل كرده رفتارهاي ناشايست و رشوه را نمی پذیرد .تو مسئوليت نخست وزيري را بر عهده داري پس تو بايد مثال خوبي براي مردم باشي .اما تو حالا از يكي از زيردستانت رشوه گرفته اي و حاكم را فريب داده اي و به مردم بد كردي .تو واقعاً قلب مرا شكستي ؟تو بايد پول را الان پس دهي و از حكمران طلب مجازات كني !" تيان جي  بطور وحشتناكي شرمسار شد و سريعاً طلاها را پس داد و براي اعتراف عمل اشتباهش به حكمران چي به دربار سلطنتي رفت . تيان به حكمران چيزهايي كه مادرش گفته بود را گفت و از او درخواست استعفا كرد . حكمران مادر تيان را براي ارزشهاي والاي اخلاقي اش ستايش كرد و به درباريانش گفت :" يك مادر پرهيزگارِ با تقوا پسري پرهيزگار و با تقوا تربيت مي كند ،و من ديگر نگران رشوه وفساد در منطقه نيستم . من حتما بايستی خلاف تو را ببخشم ."

حكمران يك فرمان سلطنتي صادر كرد و دستور داد كه كل منطقه از مادر تيان جي درس بگيرند. تأكيد او بر بزرگ كردن كودكان با ارزشهاي اخلاقي والا به عنوان پايه و اساس آموزش، تأثير بسياري بر حكمران گذاشت .و از آن پس ،تيان جي حتي با استاندارد بالاتري رفتارش را اداره مي كرد .

داستان 2

مادر چو زانهوي به او وفاداري و درستي را ياد داد .

چو يك مأمور بالامقام دولتي در امپراطوري تانگ (907 تا 618 بعد از میلاد ) بود. يك بار مادرش به او گفت :"شنيده ام كه وقتي بچه كسي يك مأمور دولتي مي شود. اگر به سادگي بگذراند و زندگي صرفه جويانه اي داشته باشد ،مي تواني بگويي كه او مأمور خوبي است و اگر او احمق و ديوانه پول باشد و زندگي خوش گذراني را داشته باشد او بايد مأمور بدي باشد .مي دانم كه بسياري از آشنايانمان براي والدينشان پول بسياري فراهم مي كنند، اما والدينشان هرگز از آنها نمي پرسند كه آن پول از كجا آمده است .اگر از حقوقشان است پس خوب است :در غير اينصورت از راهزن ها بهتر نيستند .با اينكه آنها جرائم هولناك مرتكب نشده اند باز تعجب مي كنم كه چطور باز خوابشان مي بّرّد. تو از دولت حقوق ميگيري .اگر وفادار ،پاك وصادق نباشي چطور مي تواني با فلك و فردوس(بهشت) رودررو شوي ؟"

چو زانهوي به دقت به كلمات مادرش عمل كرد. او مأمور وفاداري بود و به مردم منطقه اش توجه داشت .بعدها او به عنوان يك مأمور بسار پاك وصادق شناخته شد.

پاكي ،صداقت ودرستي فضايل يك كارمند دولتي در چين كهن مي باشد. پدر و مادرها مثال خوبي را براي كودكانشان با اداره كردن صحبت و ارتباط شان و محافظت از اخلاقياتشان بجا ميگذارند .در حقيقت ،فرزندان، با اخلاق و سيرت نمونه پُر مي شوند .پدر ومادرها با مسئول بودن در قبال فرزندانشان و بزرگ كردن آنها بدون هيچ نقطة پنهان و مخفی کاری ،مي توانند حقيقتاً از آنها محافظت كنند .  

  http://minghui.ca/mh/articles/2008/2/29/173332.html

Adapted from http://www.clearwisdom.net/emh/articles/2008/3/12/95265.html

 


 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:51  توسط | 


داستانهاي خوب چيني :چاه غورباقه و درياي لاك پشت

روزي غورباقه اي كه در ته يك چاه كم عمق زندگي مي كرد با روحية بسيار زياد با يك لاك پشت كه محل زندگیش دريا بود، صحبت مي كرد.

"زندگي من در چاه واقعاً لذت بخش است! وقتي از چاه بيرون مي پرم از نرده ها بالا مي روم .وقتي برمي گردم ،درشكاف داخل چاه استراحت مي كنم .وقتي شنا مي كنم ،زير بغلم پُر از آب چاه مي شود ولي سرم بالاي آن مي ماند .در گل ولجن بازي ميكنم ،پايم رادر آن فرو ميكنم .بيشتر اينكه اين چاه محدودة خودِ من است ، وبراي لذت و خوشي من است . چه زندگي شگفت انگيزي است .چرا تو نمي آيي و خودت تماشا نمي كني ؟ " با دعوت غورباقه ،لاكپشت آماده ورود به چاه شد .اما قبل از اينكه پاي چپش را حركت دهد ،پاي راستش به نرده كنار چاه گير كرد. او كمي عقب رفت و با غورباقه شروع به صحبت دربارة دريا كرد .

چقدر دريا بزرگ است ؟ هزار مايل هم براي توصيف آن كم است ؛ 10 هزار پا هم نمي توند عمق آن را توصيف كند . در طول دورة زماني يوي بزرگ (از امپراطوري زيا ) نُه سال بارندگي سنگين بود و سيل همه جا را ويران كرد، اما سطح دريا بالا نيامد . در زمان تانگ (از امپراطوري شانگ ) هفت سال خشكسالي بود و زمين ترك برداشت ، اما به نظر نمي آمد كه دريا عقب نشيني كرده باشد .[1] آيا نبايد با گذر زمان و جذرومد تحت تأثير قرار مي گرفت ؟پس زندگي در درياهاي شرقي والاترين لذت است ."

با شنيدن حرفهاي لاك­پشت ، غورباقه شُكه شد .او به اينكه زندگي اش در چاه دلگير و كوچك است پي بُرد وآن را احساس كرد .

[1] زيا و شانگ دو امپراطوري مربوط به 11 قرن قبل از ميلاد مسيح بودند .

مرجع :" آبهاي پاييزي " نوشته جوانگ زي (حدوداً 36 تا 286 قبل از ميلاد)




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:51  توسط | 

داستانهایی از بودیسم: تزکیه گفتار


از گائو جنگ

 

PureInsight.org

در زمان جی آیه تاتاگاتا، راهب جوانی بود که بخوبی آواز میخواند. او اغلب هنگامی که آوازهای ستایش بودا را با دیگر راهبان میخواند به آنان حقیرانه نگاه میکرد. او باور داشت که صدایش با داشتن خصوصیاتی مثل صاف بودن، رسا بودن و کیفیت بسیار داشتن از صداهای دیگران برتر است. او گستاخ و متکبرانه رفتار میکرد و همیشه تظاهر میکرد که فوق العاده است.

 

راهب پیری بود که با صدای گرفته اش نمیتوانست آوازهای ستایش را خوب بخواند. راهب جوان اغلب این راهب پیر را دست می آنداخت (مسخره میکرد) و به او میگفت که چقدر صدایش منزجر کننده است. او مصلماً نمیدانست که راهب پیر پیش از آن به سطح آرهات دست یافته بود.(آرهات موجودی روشن­بین در مدرسه بودا و کسی که ورای "سه قلمرو" است)

 

یک روز راهب پیر از راهب جوان پرسید:"آیا مرا میشناسی؟"

 

راهب جوان جواب داد:" خیلی مدت است که تو میشناسم. تو راهب پیری هستی که با صدای خشن آواز میخوانی و مردم را ناراحتی می­کنی."

 

راهب پیر به او گفت:"هر چند که نمیتوانم خوب آواز بخوانم، من پیش از این خود را از اسارت و بندگی زندگی و مرگ آزاد کرده ام و در این دنیای بشری نگرانی و دلواپسی ندارم."

 

بمحض شنیدن آن، راهب جوان وحشت زده شد و احساس شرمندگی کرد. او از راهب پیر طلب بخشش کرد. اما کارما(گناه) پیش از آن بوجود آمده بود. او بایستی بخاطر زبان بد زبانی اش 5000 تناسخ بعدی را تحمل میکرد. (تناسخ :تجدید حیات در جسم تازه_ تصوری از بعضی از مدارس تزکیه و بعضی مذاهب)

 

یک دفعه، پانصد تاجر بودند که برای سفر به دور هم جمع شده بودند. یکی از آنها برای مراقبت اموالش در شب یک سگ با خودش آورده بود. در طول مسیر،وقتی سگ مورد نظر ما خواب بود یک تکه گوشت را دزدید. وقتی تاجر از خواب بیدار شد و دید که گوشت نیست، عصبانی شد و بشدت سگ را زد. بعد از شکاندن پای سگ او را رها کرد.


با چشمان آسمانی­اش در آن زمان دیده که بودا ماینا آمد و به او آب و غذا داد و همچنین فای بودا (قانون بودا) را برای او فاش کرد. بمجرد شنیدن فا، سگ فوراً مرد و در یک خانواده برهمن در شهر شِوی تجدید حیات یافت.

 

یک روز وقتی بودا ماینا برای سیر کردن خودش برای غذا گدائی میکرد، یک برهمن او را دید و پرسید:" راهب شرافتمند، آیا شما بدون داشتن یک راهب جوان به همراه خود، اینجا هستید؟"  

 

بودا ماینا گفت:" شما یک پسر جوان دارید. آیا میتوانید او را به من دهید که راهب جوان من شود؟"

 

برهمن جواب داد:" پسر فقط 7 سال دارد. آیا او بیش از حد جوان نیست؟"

 

بودا ماینا جواب داد:" او درست در سن مناسبی قرار دارد."


بخاطر آنکه بودا ماینا به او غذا داد و فا را به او موعظه کرد،و برای بازپرداخت به او برای نجات زندگیش، سگ به عنوان یک راهب جوان برای خدمت به بودا ماینا، تناسخ یافت.

 

راهب جوان قادر بود که بودا فایی(اصول بودا یا اصول روشن­بینی) را که بودا ماینا به او بیان میکرد را درک کند و از این رو سریعاً مقامی را بدست آورد. هنگامی که او خودش را آزاد ساخت، فهمید که رنج بردن از 5000 بار تناسخ همه برای بد دهنی به راهب پیر بود.

 

 این داستان به ما میگوید: حتی در میان رهروان، شخص نمی­تواند توانایی­هایش را با کاستیهای دیگران مقایسه کند. این بدین دلیل است که شما هرگز قادر نیستید که سطح شین شینگ و فهم از اصول فای دیگر تزکیه کنندگان را با تعداد مهارتهای بشری­ ای که دارند بسنجید. (شین شینگ:سرشت قلب، خصوصیات اخلاقی)

 


آدرس متن انگلیسی:
آدرس متن چینی:

http://www.zhengjian.org/zj/articles/2006/6/27/38280.html

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:51  توسط | 

داستان هاي خوب چيني : امتحان النگو

 حق تقدم


نوشته جا اُ هاي

در چين باستان محققان اهميت والايي به امتحان ورودي دربار شاهنشاهي مي دادند.آنها بايد بعد از 10 سال مطالعه در امتحان شهرستاني و استاني  [شركت مي كردند ] تا اينكه براي امتحان دربار واجد شرايط شوند . آن فقط يك امتياز بزرگ نبود بلكه تأثير عظيمي در آينده شغلي شخص داشت .

يك محقق به نام پِنگ جيااُ بود كه در دوره سلسله امپراطوري مينگ در استان جيانگزي زندگي مي كرد. او قصد داشت در امتحان ورودي دورة امپراطوري یينگ زونگ شركت كند .

در راه ، او و خدمتكارش در يك ميخانه اطراق كردند . همان موقع كه يك نفر از طبقه بالا يك سطل آب را به بيرون ريخت ، [خدمتكار] نظرش به شيء درخشاني كه روي زمين بود جلب شد. جلو رفت و ديد كه يك النگوي طلا بود .آن را برداشت و در جيب خود گذاشت .

دو هفته بعد همانطور كه به سفر ادامه مي دادند ، پنگ جيااُ متوجه شد كه پول كمي دارد آن را به خدمتكارش گفت . خدمتكار النگوي طلا را به پنگ نشان داد و پيشنهاد كرد كه آن را بفروشند .

بعد از اينكه پنگ شنيد او چطور آنها را پيدا كرده تصميم گرفت به ميخانه برگردد و ببيند چه كسي آنرا گم كرده .

خدمتكار گفت : "اگر برگرديم امتحان دربار را از دست خواهيم داد . "

پنگ جواب داد : "اين النگوها حتماً بايد مال يك خانم باشد كه اگر آنها را گم كند پدر و مادرش فكر مي كنند كه آنها را به كسي داده و اين قضيه خيلي جدي است ."

پس آنها با عجله به ميخانه برگشتند . همانطور كه پنگ پيشبيني كرده بود آنها خانمي را پيدا كردند كه يك النگوي طلا گم كرده بود و آن زن نزديك بود  خودكشي كند . النگوها را به او دادند و زندگيش را نجات داند .

آنها با سرعت زياد يك بار ديگر به سمت پايتخت رفتند . با اينكه روز و شب را سفر كردند ولي باز هم به امتحان نرسيدند . وقتي به محل امتحان رسيدند فهميدند كه روز امتحان در سالن امتحان آتشسوزي بزرگي رخ داد و خيلي ها مردند .

دربار تصميم گرفت كه امتحان را چند روز به تأخير بيندازد . پنگ امتحان داد و نمره برتر را گرفت .

اپك تايمز  

http://en.epochtimes.com/news/8-5-7/70327.html



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:50  توسط | 

داستانهاي خوب چيني : بيانكو دكتر افسانه­اي


 

بيانكو دكتر افسانه­اي است كه در 2700 سال قبل مي زيست و دستان جادوئيش، هم مردم وهم شاهزادگان را نجات داد.

روزي بيانكو به ديدار دوك(لقب موروثی اعیان و اشراف) ساي در ناحيه چي رفت . بعد از يك لحظه مشاهدة او گفت : " اي بزرگوار شما مريض هستيد ولي بيماري تازه از زير پوست شما شروع شده . اگر نخواهي كه آنرا درمان كني ممكن است كه بدتر شود ." دوك ساي جواب داد : "اما من اصلاً احساس ناراحتي نمي كنم. "

بعد از آنكه بيانكو رفت ، دوك به زير دستانش گفت :"دكترها دوست دارند كه با درمان كردن مردم سالم مهارتهایشان را به رخ ديگران بكشد."

10 روز بعد بيانكو دوباره به ديدن دوك ساي رفت ."اي بزرگوار، بيماري به ماهيچه هاي شما كشيده شده و اگر درمان نشود خيلي جدي خواهد بود ." دوك اصلاً از شنيدن آن خوشحال نبود .

10 روز بعد وقتي كه بيانكو دوك را ديد چيزي نگفت ، برگشت و رفت . دوك خیلی گيج شده بود و يك نفر را براي پرسيدن دليل به دنبالش فرستاد .

بيانكو جواب داد : " وقتي بيماري در زير پوست است استخر گياهي آن را درمان مي كند؛ وقتي در ماهيچه هاست تزريقات دارويي (اماله ) آن را درمان ميكند. وقتي آن در معده است جوشيده داغ گياهي هنوز آن را درمان مي كند. اما وقتي بيماري به مغز استخوان ميرسد نظر به آنكه ديگر چاره اي براي  درمانش ندارم پس بايد به خدايان رو كرد (متوسل شد ). امروز ديدم كه بيماري دوك به مغز استخوان وي وارد شد . و از اين رو من جرأت درمانش را ندارم ."

5 روز بعد حال دوك بد شد و چندين قسمت بدنش درد مي كرد . وقتي بدنبال بيانكو گشت فهميد كه او قبلا منطقه چي را ترك كرده بود .

منبع : " هان في تزو " (233 تا 281 ) نوشته هان فِي يك شاهزاده و فيلسوف ناحيه هان  

http://en.epochtimes.com/news/6-9-13/45941.html



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:50  توسط | 

داستانهاي خوب چيني :هماهنگي بين خانواده ها از خود شخص شروع مي شود

نوشته چينگ يان / از سايت اِپُك تايمز

درچين باستان تاجري بود كه ما وِن­ نا نام داشت و در منطقه زينگ­قوا استان جيانگ سو زندگي مي كرد. آقاي وِن خوب آموزش ديده و خوش رفتار بود وهمسرش خيلي باهوش و زيبا بود و در كارهاي خانه مهارت داشت، اما كمي گستاخ وخودخواه بود و از ديگران انتقاد مي كرد .

خانم وِن با مادرشوهرش خوب نبود هر وقت كه آقاي وِن از سر كار برمي گشت، مادر و همسرش به هم مي توپيدند و مشكلاتشان را گردن همديگر مي انداختند و به حرف يكديگر توجه نمي كردند . آقاي وِن مي دانست كه همسرش به مادرش احترام نمي گذاشت و خواست كه رفتار او را عوض كند .

يك روز براي اينكه زنش به ستيز با مادرش روشن شود نقشه اي كشيد .

وقتي كه خانم وِن شروع به شكايت از مادرش کرد ، آقاي وِن گفت : "مي دانم كه مادرم خيلي پُرچانه است و به فكر بيرون انداختن او از خانه هستم . با اين حال ، دوستان و اقوام ما نمي دانند كه مادرِ من چقدر سخت گير است. اگر يك دفعه او را بيرون بيندازم مردم مي گويند كه ما در قبال بزرگترها بي مسئوليتيم و ما بي رحم و بي عاطفه ایم . پس تو بايد براي 1 يا 2 ماه او را تحمل كني . ولي قبل از آن بايد بتواني از صميم قلب از او مراقبت كني ،همه تقوا و پاكدامني تو را بعنوان يك عروس و اينكه چقدر مادر من غير منطقي است را مي فهمند . بعد هيچكسی از ما انتقاد نخواهد کرد .

خانم وِن در پذيرش آن بي ميل بود . آقاي وِن ادامه داد :" بزودي او را بيرون مي اندازيم . در هفته هاي آتي با مادرم همچون مهمان محترم رفتاركن . این خیلی طول نخواهد كشید ."

 نهايتاً خانم وِن موافقت كرد . از آن روز به طور باور نكردني با مادر شوهرش خوب شد و به او احترام مي گذاشت. مادرشوهرش متوجه تغييرات او شد و از اين بابت راضي بود. او خيلي خوشحال بود و نسبت به عروسش مهربان و باملاحظه شد.مشكل و تضاد آنها به طور طبيعي پايان گرفت و روابطشان بهتر شد .

چند روز بعد آقاي وِن فهميد كه همسرش ديگر با مادرش مشكل ندارد و از او پرسيد :"اين اواخر مادرم با تو چطور رفتار كرده ؟" همسرش جواب داد :" خوبتر ". آقاي وِن گفت : حالا كه او بهتر شد . تو بايد حتي بيشتر به او توجه كني كه همه بفهمند كه تو در عدا كردن حق بزرگترها چطور هستي و اينكه چقدر مادرم غير منطقي است. بعد از آن براحتي مي توانيم اورا بيرون كنيم ."خانم وِن به سختي و بی میلی راضي شد .

 چند روز بعد ،آقاي وِن از همسرش پرسيد :" مادرم با تو چطور رفتار ميكند ؟"خانم وِن گفت :" مادرت آنقدر با من خوب رفتار كرد كه ديگر نمي خواهم او رابيرون كنم. از اينكه در كنار او هستم و حقم را نسبت به او عدا مي كنم و از او مراقبت مي كنم افتخار مي كنم ."

بعد از آن خانم وِن با مادرشوهرش خيلي خوب شد و همه از آنها به عنوان خانواده نمونه اي كه بين دو نسل آنها هماهنگي و احترام بود با تحسين و تمجيد یاد مي كردند .

 

http://en.epochtimes.com/news/7-7-26/58028.html



بازگشت به صفحه اصلی



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:50  توسط | 

داستانهاي خوب چيني :توجه بسيار به بُرد و باخت ( سود و زيان) 

Houyi the archer shooting at the suns. www.tqnyc.org

Houyi the archer shooting at the suns. (www.tqnyc.org)

 

اِپُك تايمز

روزي روزگاري تير انداز ماهري به نام هواي بود كه به سختي تمرين مي كرد و آنقدر به مهارت بالايي رسيده بود كه يك درخت را مي توانست از صد قدمي بزند. او در حالت ايستاده ، نشسته ، سوار بر اسب مي توانست با دقت بسياري تير اندازي كند و هميشه به هدف ميزد و هرگز تيرش به خطا نمي رفت. تمام مردم نشانه گيري برتر او را با شگفتي تحسين مي كردند .

پادشاه زيا دربارة كمانگير شنيد و چون قبلاً هم نمايش او را ديده بود واز او قدرداني كرده بود مشتاقانه تصميم گرفت او را به كاخ دعوت كند تا شخصاً مهارتهايش را ببيند و از كمال مهارت او در تيراندازي لذت ببرد .

پس پادشاه زيا دستور داد كه او را بياورند و به محوطه باز در باغ سلطنتي ببرند آنها يك سيبل مربعي كه در وسط آن يك هدف يك اينچي (54/2 سانتيمتر )ساخته شده از پوست حيوانات را در باغ گذاشتند . پادشاه به هواي اشاره كرد و گفت : "امروز اينجا دعوت شده اي كه با استفاده از اين (سيبل ) مهارتهايت را به نمايش بگذاري . براي اينكه اين نمايش بيهوده نباشد بگذار پادش و مجازاتي را برايت درنظر بگيرم : اگر به هدف بزني ده هزار يانگ طلا (هر يانگ معادل 50 گرم مي باشد ) به تو پاداش مي دهم و اگر نتواني ، ملك و املاك تو را به هزار مستخدم واگذار مي كنم پس حالا شروع كن . "

بعد از شنيدن سخنان پادشاه ،هواي ، چيزي نگفت و چهره اش غمگين شد . او به آرامي 100 قدم فاصله از هدف گرفت ، به نظر به سختي گام  برمي داشت . بعد يك تير ر ادر كمان خود گذاشت و حالت گرفت و ريسمان را كشيد .

به محض اينكه درباره اتفاقاتي كه بعد از رها كردن كمان رخ مي داد فكر مي كرد ، هواي بي پروا ، نفسهايش سريعتر شد و دستهايش به لرزه افتاد و بعد از چند بار هدفگيري نتوانست ريسمان را رها كند . سرآخر تصميمش را گرفت و ريسمان را رها كرد ؛ برخلاف انتظار تيرش چند اينچ دورتر از هدف يك اينچي به سيبل خورد . رنگ بر چهرة هواي نماند و تير ديگري برداشت ولي نتوانست تمركز كند و تيرش از قبل هم دورتر خورد .

كمان و تيرهايش را جمع كرد و با لبخندي سرد از پادشاه خداحافظي كرد و كاخ را ترك كرد . پادشاه كه نمي توانست سرگشتگي اش را پنهان كند با نااميدي از زيردستانش پرسيد : "چرا اين كماندار ماهر كه هميشه با دقت بسيار تير مي انداخت ، امروز كه جايزه و مجازات براي او تعيين كردم اينقدر بد عمل كرد ؟"

زير دستانش به او توضيح دادند كه : هميشه كه هوايي تير اندازي مي كرد برايش چيزي بجز يك تمرين ساده نبود. با حالت ذهني عادي ، مهارتش نيز بطور طبيعي خوب بود .امروز كه نتيجة تيراندازيش دقيقاً به علاقه هاي حياتي اش ربط پيدا كرد ، چطور مي توانست با آرامش مهارتهايش را بطور كامل به نمايش بگذارد ؟ بنظر مي رسد كه شخصي شايسته عنوان تيرانداز كامل است كه توجهي به بُرد و باخت (سود و زيان )نداشته باشد".

http://en.epochtimes.com/news/6-5-31/42168.html




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:50  توسط | 

داستانهاي خوب چيني : زنگري و ادارة خانواده

زنگري يكي از وفادارترین مريدان تربيت شده كنفسيوس بود. داستان زير بازتابي از معيارهاي اخلاقي اش و ايمان او به راستگويي وصداقت در اداره كردن خانواده را مي رساند.

يك روز همسر زنگري مي خواست كه براي خريد برود ولي پسر كوچكش گريه كنان او را دنبال مي كرد .براي آنكه او را آرام كندگفت : "اگه خونه بموني . وقتي برگشتم يك خوك مي كُشم و برات يك غذاي خوب مي پذم."

وقتي همسر برگشت ديد كه زنگزي يك خوك را بسته و آماده كشتن اوست. همسرش جلويش را گرفت و گفت : "من پسرمون رو سرِكار گذاشته بودم ."

زنگزي خيلي جدي جواب داد : نبايد اينگونه با بچه ها بازي كرد. آنها خيلي بچه اند و هيچ اصولي را نمي دانند ؛ آنها براي يادگيري به پدر و مادرشان اعتماد مي كنند . اگر امروز تو به او دروغ بگویی ، به او دروغ را ياد خواهي داد. اگر يك مادر به پسرش دروغ بگويد، پسر، مادرش را باور نخواهد كرد و ديگر نمي تواند تحت تعليم قرار گيرد ." 

زنگزي بعد از گفتن آن كلمات خوك را كشت .

منبع : نوشته" هان فِي تزو" يك شاهزاده و فيلسوف در منطقه هان (از سال 233 تا 281 بعد از ميلاد )

http://en.epochtimes.com/news/6-9-28/46467.html

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:50  توسط | 

اصطلاحات چيني :"داماد اژدها سوار "

نوشته تايپينگ

اژدهای طلایی

بر طبق افسانه اي در زمانهاي بين (476 تا 777 بعد از ميلاد) جوانترين دختر فرمانروا چي ماگونگ خيلي به زمزد سبزي كه از ايالت زيرونگ گرفته بود علاقه داشت . پس فرمانروا چي ماگونگ اسم دختر را نونگيو به معني "باز يكننده با يشم سبز "نام نهاد . وقتي نونگيو به سنين نوجواني رسيد زكاوت و زيبايي اش بي نظير بود. اما از جامعه بيزار بود و تمام وقتش را در كاخ مي گذراند. او معمولاً در قصر ممنوعه بود و هميشه با فلوتش بازي مي كرد. وقتي كه فرمانروا ديد كه دخترش هميشه مدت زيادي از روز را فلوت مي نوازد و در آن مهارت بسياري پيدا كرده به يك صنعتگر دستور داد كه فلوت را با زمرد سبز تزئين كند .

فرمانروا ماگونگ با خودش فكر مي كرد كه شاهزادة كشور همسايه اش را به دامادي برگزيند ولي نونگيو نظر ديگري داشت . او فقط با كسي ازدواج مي كرد كه موسيقي دان باشد و نواختن فلوت را بَلَد باشد . فرمانروا هم چاره اي جز برآورده كردن آرزوي دخترِ محبوبش  نداشت .

يك شب وقتيكه ماه كامل بود او شروع به نواختن كرد و صداي ملکوتی­ای را شنيد كه هماهنگ با موسيقي او نواخته مي شد. وقتي كه به دقت گوش كرد، فهميد كه صداي فلوتِ بامبو است كه از خيلي دور نواخته مي شود. اين ماجرا چند شب ادامه داشت . او درمورد آن جريان به پدرش گفت و او يكي از ژنرالهاي ارشدش را براي پيدا كردن نوازنده فلوت فرستاد. ژنرال گشت وگشت و گشت تا اينكه به كوه ها اَ رسيد . هيزم شكن ها به او گفتند كه :"اينجا مرد جواني به نام زيا اُشي هست كه به تنهايي در صخره مينگ زينگ زندگي  مي كند و عاشق نواختن فلوت است و صداي فلوتش تا صدها كيلومتر آنطرفتر پخش مي شود . " ژنرال او را پيدا كرد و به كاخ برد.

 وقتي به كاخ رسيدند جشن نيمه پائيز بود و فرمانروا از اينكه مي ديد او خوش قيافه و رفتاري طبيعي دارد خوشحال شد و بي درنگ از او خواست كه فلوت بنوازد. قبل از اينكه زيا اُشي نواختنش تمام شود ،يك سيمرغ و يك اژدهاي طلايي شروع به رقصيدن كرند و همه موسيقي ملکوتی­اش را تحسين كردند .

بعد از اينكه نونگيو و زيا اُشي ازدواج كردند ،زيااُشي تقليد صداي سيمرغ را در طول چند سال به همسرش ياد داد و او توانست با فلوت صداي يك سيمرغ واقعي را تقليد كند و صداي آن ،نظر سيمرغ ها را از بهشت(افلاک) جلب می­كرد و[آنها] بر بالاي سقف کاخ مي نشستند .فرمانروا آن را ديد و براي سيمرغ ها كاخي ساخت و آنها چندسالي آنجا بودند .

غروب يك روز ، وقتي كه نواختن را تمام كردند . زيا اُشي به شاهزاده خانم گفت :"دارم به روزهای تنهایی و سکوتم که در کوه هااَ داشتم فکر می­کنم." شاهزاده خانم گفت" من نيز از زندگي سلطنتي بيزارم با تو به آن كوه دور افتاده مي آيم و در آرامش زندگي مي كنيم ." پس از آن به كوهِ ها اَ رفتند و جدا از همه در قُلعه كوه زندگي كردند . يك روز نونگيو سوار سيمرغ و زيااُشي سوار يك اژدهاي طلايي شد و با هم به آسمان صعود كردند . بعدها ،مردم زيااُشي را "داماد اژدها سوار" ناميدند .

"افسانه ي دختر بازي كننده با يشم سبز- نونگیو"

http://www.pureinsight.org/node/5219

سیمرغ



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:49  توسط | 

هَن شین: مشهورترين ژنرال امپراطوري هان

هَن شین (مرگ درسال 196قبل از میلاد) يك نظامي در شروع سلسلة هان بود.او اهل هوايين(استان جينگ­سو امروزه) بود. وقتي اوجوان بود پدر و مادرش فوت كردند . با اينكه خيلي فقيربود، بسختي مطالعه مي كرد و بافنون واستراتژي نظامي آشنا شد . او جاه طلب بود و مي خواست روزي يك شخص مهمی شود . بدون هيچ منبع درآمدي مجبور بود كه براي خوردن غذا به خانه دوستانش برود . بعضي وقتها براي كسب درآمد به ماهي گيري در رودخانه هواي مي رفت . او اغلب مورد تبعيض مردم اطرافش قرار مي گرفت . روزي يك لات در معرض عموم او را تحقير كرد .او به هَن شین گفت :"تو قد بلند و بزرگي و دوست داري شمشير حمل كني، با اين حال مي دانم كه ترسويي. آيا جرأت كشتن مرا با شمشيرت داري؟ اگر جرأت نداري، بايد از ميان پاهاي من بخزي". هَن شین اطلاعات زيادي داشت و مي دانست كه اگر آن مرد را مي كشت براي بازپرداخت آن بايد زندگي اش را مي داد . چطور مي توانست اتفاقي کسی را بكشد؟ ذهنش توسط او تحت تأثير قرا نگرفت و سپس در مقابل چشم همةمردم از ميان پاهاي او خزيد . اين داستان تاريخي ناميده شد به :"تحقير شدن باخزيدن از ميان دو پا ".

درسال 209 قبل از میلاد دو مزرعه دار به نام چِن شِنگ و وي­گوانگ شورشی را برضد رشوه خواري سلسله چين شروع كردند . بزودي سركشي­ها و شورش همةچين را فراگرفت. هَن شین به ارتش شورشيانِ زيانگ ليانگ ملحق شد،كه طايفه چوي غربي را بعدها پايه گزاري كرد . بعد از آنكه زيانگ ليانگ در نبردي كشته شد . پسر خاله­اش زيانگ يو فرمانرواي چوي غربي شد .زيانگ يو زياد دربارة هَن شین فكر نمي كرد و فقط به او پست يك محافظ را داد. هَن شین پيشنهادهاي بسيار زيادي را به زيانگ يو داد ، اما هيچ يك از آنها را نپذيرفت . او از اين رفتار آزرده شد و اردوگاه چو را ترك كرد و به ارتش شورشي ديگري به نام هان تحت فرمان فرمانروا ليوبانگ ملحق شد.

در ابتدا ليوبانگ نيز زياد دربارة او فكر نمي كرد و فقط اورا به عنوان يك افسر براي تداركات غذا گماشت . هَن شین فهميد كه ليو بانگ به او پُست مهمي نخواهد داد و دوباره تصميم گرفت كه آنجا را هم ترك كند.اما نخست وزير ليوبانگ ،زيوهه، دربارة توانايي هَن شین آگاهي داشت .وقتي او خبرهاي جديد را دربارة هَن شین شنيد كه رفته ،به دنبال او تمام شب را با اسب تاخت و براي برگرداندن او تلاش كرد .این ماجرا به نام" زیوهه هن­شین را زیر نور ماه تعقیب می­کند" معروف شد.

سرآخر ،بعد از پيشنهادات بسيار زيوهه ،ليوبانگ درباره استراتژي نظامي با هَن شین صحبت كرد و فهميد كه هَن شین يكي از استعدادهاي نادر نظامي است . بنابراين يك مراسم نظامي ترتيب داد و هَن شین را به عنوان ژنرال ارشد منصوب نمود .

در ماه مي 206 ارتش هان در يك جنگ مهم فرمانروا جانگ هان را شكست داد . ارتش فرمانروا جانگ هان در نزديكي شهر هانگ جو مستقر شده بود . جاده آن قسمت خراب شده بود .هَن شین سربازانش را فرستاد تا در روز روشن جاده را تعمير كنند. فرمانروا جانگ هان فهميد كه سپاه هَن شین تا وقتي جاده تعمير نشود نمي تواند حركت كند و بنابراين از حالت دفاعي بيرون آمد.در همان زمان خود هَن شین نيروهايش را از جاده قديمي پشت شهر نان جنگ بُرد و به شهر چن چانگ رسیدند . تمام ارتش فرمانروا جانگ هان شُكه شده بودند وتوسط سپاه هَن شین ازبين رفتند .بخاطر پيروزي ،ليوبانگ توانست درميان 3 فرمانرواي شورشي اصلي قرار گيرد .

در فوريه سال بعد، هَن شین نيروهايش را از خارج از گذرگاه هانگواگوانگ به شهر ليویانگ بُرد و وارد شهرشدند. او در نبرد جدي اي پيروز شد. سرانجام ارتش هان، پنگ را که پایتخت ،ناحيه چو بود و توسط زيانگ يه حكومت مي شد را تصرف کرد . همان زمان زيانگ يه مشغول جنگ با ايالت چي بود . وقتي شنيد كه پنگ سقوط كرده ،در همان شب با عجله 30000 نيروي تعليم ديده برتر را براي باز پس گيري پنگ و براي شكست سپاه هان فرستاد .هَن شین نيروهاي شكست خورده را گردآوري كرد ودر ناحيه ليویانگ به نيروهاي ليوبانگ پيوست .هَن شین از تكنيكهاي جنگي، سد كردن راه و ضربه زدن به دشمن استفاده كرد ونيروي چو را در ايالت جيانگ و سوتينگ شكست داد وبنابراين از پيشروي ارتش زيانگ يه به غرب جلوگيري كرد .

در ماه آگوست ،ليوبانگ ،هَن شین را به نخست وزيري دست چپ خود منصوب كرد .هَن شین نيروهايش را براي نبرد با ايالت وِي بُرد.فرمانروا وِي ،لُرد بااو نيروهاي نظامي بسيار زيادي را در ساحل رودخانه زرد قرارداد .بخاطر استراتژي بچه گانه نيروهاي وِي ،هَن شین تعداد بسيار زيادي كشتي را در لين جينگ ،دقيقاً سمت مخالف رودخانه زرد گماشت ، و وانمود كرد كه مي خواهد با به هم بستن چوبهاي بزرگ، رودخانه را سد كنند . ولي نيروهايش به بالادست رودخانه رفتند ونبرد پيش بيني نشده اي را در آنتي شروع كردند . با ظهور غير منتظرانة نيروهاي هَن شین در پشت ارتش وِي ، او توانست آنها را شكست دهد و فرمانروا وِي را دستگير كند .

در سپتامبر سال سوم، هَن شین ، با نيروهايش از شرق به اِيا حمله كرد؛ او نخست وزير وقت ، زياچااو را دستگير كرد و دوباره استان داي را پس گرفت .در همان زمان ليوبانگ به هَن شین دستور داد كه به سرعت قواي اصلي­اش را به منطقة يين اينگ براي تقويت نيروهاي دفاعي بفرستد. بنابراين هَن شین فقط با 10000 سرباز به منطقة شرق براي حمله به جااو در جينگ­زين رفت . فرمانروا جااو ، فرمانروا زيه و فرمانده كل قوا ،چن يو 200000 سرباز را در،دروازة جينگ زينگ در حوالي كوه تايزينگ مستقر كردند . ارتش جااو منطقه مناسبي را برگزيد و آماده نبردي قطعي با هَن شین شد .هَن شین 2000 سواره نظام را نيمه شب براي حمله از پشت ارتش اصلي جااو فرستاد .در سپيده دم هَن شین در ساحل رودخانه اي كه مخالف رودخانة پشت نيروهاي جااو بود براي فريب و براي حملةآنها قواي اصلي اش را به خط كرد . نبرد در حالي شروع شد كه پشت سر سپاه هَن شین رودخانه اي قرار داشت .او مي دانست با اين كار ،كساني كه نااميد مي شدند نمي توانند عقب نشيني كنند .2000 سواره نظام از اين فرصت براي حمله به ارتش جااو استفاده كردند .وقتي نيروهاي جااو پرچمهاي سرخ هَن شین را همه جا در اطراف خود ديدند، مضطرب شدند و سپاهشان به هرج ومرج افتاد هَن شین از وضعيت استفاده كرد و حمله ضربتي را انجام داد و200000 نفر از قوي ترين نيروهاي جااو را شكست داد . نيروهاي هَن شین فرمانده چِن يو را كشتند و فرمانده ارتش جااو ،فرمانروا زيه را گرفتند .

در نوامبرسال 203 از تقويم هان گااوزو ، هَن شین براي حمله سريع به پایتخت چی، لين­زي از نيروهاي اصلي­اش استفاده كرد . فرمانروا لونگ چي ، ژنرال ارتش چو 200000 نيروي نظامي را براي نجات نيروهاي شكست خورده ارتش چي ،در گااومي (استان شان دونگ امروزي )فرستاد. آنها با نيروهاي هان در سمت مخالف رودخانه هواي روبرو شدند . هَن شین مخفيانه نيروهايي را براي بستن بالاي رودخانه با بيش از ده هزار بسته شِن، اعزام كرد . در سپيده دم ، قسمتي از نيروهايش را در تقاطع رودخانه هواي براي حمله به نيروهاي چو فرستاد تا بعد وانمود به شكست كنند و عقب نشيني كنند . ژنرال لانگ چي به اشتباه گمان كرد نيروهاي هان ترسو هستند و قواي اصلي را براي بستن تقاطع رودخانه و حمله به آنها فرستاد . هَن شین دستور داد كه سد بالاي رودخانه را باز كنند و آب نيروهاي چو را به دو نيم تقسيم كرد . سپس او از استراتژي "حمله به دشمن در وسط تقاطع رودخانه " استفاده كردوتمام نيروهايي كه رودخانه را سد كرده بودند ،كشت .ژنرال لونگ چي نيز كشته شد .يگانهاي متهد شده­ی چي و چو، كه در آن سوي رودخانه به هم پيوسته بودند بدون جنگيدن از هم پاشيد. هَن شین از فرصت استفاده كرد و نيروهاي در حال فرار را تعقيب كرد وفرمانروا تين گوانگ را گرفت .او به طور كامل منطقه تحت فرمان چي را فتح كرد .

بعد از آنكه هَن شین منطقه تحت فرمان چي را گرفت، زيانگ يو وحشت زده شد و به سرعت افرادي را براي وعده دادن به هَن شین براي پيوستن به او و جنگيدن برضد هان فرستاد، و قول يك سوم از كشور را به او داد. هَن شین مخالفت كرد. مشاور هَن شین چواي تانگ سعي كرد كه اورا به آن كار وادار كند."ژنرال آيا نشنيدي كه وقتي كسي شجاعت و استعدادش از اربابش فراتر رود در خطر خواهد بود و آن همه شايستگي ديگر پاداشي به همراه نخواهد داشت؟ اكنون شهرت شما براي ارباب شما يك خطر است و شما شايسته رياستي . اگر شما به چو بپيونديد ،آنها به شما اعتماد نخواهند كرد و بعد به هان برمي گرديد و فرمانروا هان هم از شما خواهد ترسيد. اگر شما خود را به عنوان يك فرمانروا معرفي نكنيد پس بي خانمان خواهيد شد ؟"هَن شین به سرعت سخن او را قطع كرد :"ديگر صحبت نكن . فرمانرواي هان (ليوبانگ )با بزرگترين لطف و مهرباني با من رفتار كرد. او كالسكه شخصي خودش را براي استفاده به من داد، او لباس خود را به من داد كه بپوشم .او به من غذا داد. نياكان ما گفته اند:"وقتي سوار كالسكه شخص ديگري مي شوي ، در نگراني هاي او شريك مي شوي؛ وقتي لباس كسي را مي پوشي، تو بايد نگراني هاي او را با خود تقسيم كني ."چطور مي توانم تنها علاقه هاي شخصي خود را ببينم و عدالت و تقوا را فراموش كنم ؟

او از اينكه برعليه ليوبانگ شود سر باز زد.اما ایالت چي فتح شده بود و نياز بود كه براي آرام كردن مردم وحكومت براي ايالت يك فرمانروا انتخاب شود. بنابراين هَن شین نامه­اي به ليوبانگ نوشت و درخواست كرد كه كسي را بعنوان فرمانرواي چي منصوب كند . در ابتدا ليوبانگ با درخواست وی موافقت نكرد. اما بعد از گوش كردن به نظرات جانگ ليانگ و چِن پينگ ،ليوبانگ ،هَن شین را به عنوان فرمانرواي چي منصوب كرد و به او دستور حمله به چو را داد.

در دسامبر سال پنجم از تقویم هانگ­ اوزو 202قبل از میلاد ،هان و چو در گايزيه (بينان واقع در استان آنهويي امروزي )با هم روبرو شدند .ليوبانگ، هَن شین را بعنوان فرمانده كل قوا منصوب كرد . زيانگ يو 100000 نفر از نيروهاي چو را فرستاد تا از روبرو به هان حمله كنند. هَن شین به قسمت وسطي سپاه خود دستور داد كه كمي عقب تر بروند و به آرامي حركت كنند و از حركت سريع نيروهاي چو جلوگيري كنند .سپس او بالهاي او خود را گسترانيد و آنها را احاطه كرد و حمله خود را آغاز نمود و بعد به نيروي قسمت مياني ارتش خود دستور پيشروي را داد . استراتژي اش نيروهاي چو را كاملاً به محاصره درآورد .در شب هَن شین دستور داد كه نيروهايش آواز شعرهاي محلی چو را در همه جا بسرايند . نيروهاي چو روحيه جنگجويي خود را باختند و در هاي زيا از بين رفتند . زيانگ يو در ساحل رودخانه وِي خودكشي كرد .5 سال جنگ بين چو و هان وقتي كه ليوبانگ كشور را فتح كرد تمام شد .

با شروع از يك محافظ سطح پايينِ زيانگ يو، هَن شین ژنرال ارشد ليوبانگ شد و مكرراً پيروزي هاي بسياري را در طول چند سال بدست آورد . او اصلي ترين شخص تصميم گيرنده و اجرا كننده در جنگ بين چو و هان بود . چواي تانگ اين شخصيت پُرقدرتِ نظامي را تشويق كرد و به او لقب " استراتژيست با استعداد نادر "داد . اصول مانور نيروهايش توسط استراتژيست هاي آينده بسيار مورد تمجيد قرار گرفت . برطبق هان يي وِن زي ، هَن شین 3 مقاله درباره استراتژي نظامي هَن شین نوشت . جاي تأسف است كه كتابش گم شد .

توانايي­هاي هَن شین ليوبانگ را بسيار آشفته كرد . بعد از شكست دادن زيانگ يو ،ليوبانگ مقام او را از فرمانده كل قوا تنزيل داد و و اورا فرمانرواي چو كرد . بعدها ،او را به مرزباني هوايينگ تنزيل درجه داد و بعدها در خانه زنداني شد .

در سال يازدهم تقویم هانگ­اوزو سال 196قبل از میلاد، ملكه لو و نخست وزير زيوهه،هَن شین را طعمه قرار دادند و او را در كاخ چِنگل به بهانه دسيسه عليه منطقه اعدام كردند . ديدن چگونگي كشته شدن يك ژنرال بزرگ زمانه خود بسيار غم انگيز است .     

http://www.pureinsight.org/node/3246

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:49  توسط |